تبليغاتX
مولایی تنهاتر از تنها

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

  

  • کوچک ترين انسانها کساني هستند که براي بدست آوردن ديگران ، خود را هم عقيده و هم فکر با او نشان دهند

انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است

 لحظات شادي خدا رو ستايش كن لحظات سختي خدا رو جستجو كن لحظات آرامش خدا رو مناجات كن لحظات دردآور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خدا رو شكر كن

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند. زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي بین اذان تا نماز

  • آيا مي دانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار مي كنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد، اما خانواده اي كه به جا مي گذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد؟

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نمي توني حفظش کني، چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات رازت رو نگهداره

هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد: 1- جسارت در بيان عقيده  2- جرأت در پذيرش اشتباه 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

 از جمله کسانی که بارها خدمت اربابمان؛ پناهمان  صاحب مان

 حضرت بقیت الله ارواحنا فداه شرفیاب شده علامه بحرالعلوم است .

 روزی بر خلاف همیشه علامه بحر العلوم را دیدند که در مقابل حرم

 مطهر حضرت امیر المومنین علیه السلام ایستاده و به جای خواندن

 زیارت؛با نوای دلنشین و اشک روان و شوری در دل این شعر را زمزمه

 میکند         چه خوش است صوت قران زتو دلربا شنیدن

 بعد که از ان برگوار علت را جویا می شوند ایشان چنین می گویند:

 چون خواستم وارد حرم مطهر حضرت علی علیه السلام بشوم

 چشمانم به وجود نورانی حضرت حجت عج افتاد که درقسمت بالا

 سر نشسته اند و با صدای روح بخش ایات کلام الله مجید را تلاوت

 میکنند.چون ان نوای جانفزا را شنیدم ان مصرع شعر بر زبانم مترنم

 شد و چون وارد حرم شدم حضرتش قرائت  کلام الله را پایان دادند .

 ای کاش ما هم ...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت

نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي

خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه

نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
٫٫مسجد ضرار  ٫٫٫

در  گذشته شمه‏اى از كارشكنى‏هاى منافقان مدينه را در پيشرفت اسلام نقل كرديم، اينان در هر بار با شكست رو به رو مى‏شدند و غالبا وحى آسمانى موجب رسوايى و سرافكندگى و كشف توطئه آنان مى‏گرديد، اين بار به فكر افتادند براى پياده كردن نقشه‏هاى خائنانه خود از همان نام دين و اسلام استفاده كنند و بدين منظور مسجدى در محله قبا بنا كنند و در زير پوشش دين، محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزى براى اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه‏هاى خود داشته باشند.

      كسى كه بيشتر در بناى اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد، شخصى به نام ابو عامر راهب بود كه خود در مدينه نبود ولى از خارج به وسيله نامه‏ها و پيامهايى كه براى منافقان مى‏فرستاد، رهبرى آنها را به عهده داشت.

ابو عامر پدر همان حنظله غسيل الملائكة بود كه شرح فداكارى و ايمان وسرانجام شهادت جانگداز او را در جنگ احد پيش از اين ذكر كرديم، ابو عامر كه در سلك مسيحيان به سر مى‏برد در همان اوايل ورود اسلام به مدينه بناى مخالفت‏با اسلام و كارشكنى را در مدينه گذارد و چون نتيجه‏اى نگرفت و مطرود مسلمانان و مردم مدينه گرديد به مكه رفت و از آتش افروزان جنگ احد و احزاب و از همان افرادى بود كه در تحريك قريش و دشمنان اسلام به جنگ با مسلمين فعاليت زيادى داشت و با پيشرفت اسلام در جزيرة العرب و فتح مكه به طائف رفت و از آنجا نيز به شام گريخت ولى از فعاليتهاى تخريبى خود دست‏بردار نبود.

             ابو عامر در ضمن نامه‏اى كه به منافقان نوشته بود دستور بناى اين مسجد را در محله قباء داده بود و آنها نيز دستورش را عملى كرده و مسجد مزبور را ساختند و هنگامى كه رسول خدا(ص)عازم تبوك بود پيش آن حضرت آمده معروض داشتند:

- اى رسول خدا ما براى بيماران و پيران و افراد زمين‏گيرى كه نمى‏توانند براى نماز به مسجد جامع بيايند و بخصوص در شبهاى زمستانى، سردى هوا و دورى راه مانع حضور آنها در مسجد قباء است مسجدى ساخته‏ايم و ميل داريم شما بدانجا بياييد و با خواندن يك نماز در آن مسجد آن را افتتاح فرماييد!

پيغمبر فرمود: من اكنون در جناح سفر هستم و اگر ان شاء الله از اين سفر بازگشتم بدانجا خواهم آمد

   اكنون كه رسول خدا(ص)باز مى‏گشت در نزديكى مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است. رسول خدا(ص)به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه، دو نفر از قبيله عمرو بن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداى تعالى‏«مسجد ضرار»ناميد ويران كنند و اين بناى بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته‏بنديهاى سياسى عليه اسلام و مسلمين در آمده و كانونى براى ايجاد دو دستگى ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند.

و از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد و منافقان نيز از آن پس نتوانستند مركزى براى خود ترتيب دهند و پس از دو ماه نيزمرگ رئيس و بزرگ آنها يعنى عبد الله ابى پيش آمد و يكسره تشكيلات آنها را به هم زد.

توسط پ -پ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

آنان كه خاك را به نظر كيميا کنند     آيا بود كه گوشه ي چشمي به ما كنند                           يعني ميشه اين انتظار تموم بشه؟ يعني ميشه عشقمون بياد؟ يعني ميشه مارو قبول كنه؟ يعني ميشه ببينيمش؟
خبر آمد خبري در راه است .. سرخوش ان دل كه از ان اگاه است .. شايد اين جمعه بيايد شايد .. پرده از چهره

گشايد شايد ..                                          توسط پ - پ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

يا صاحب الزمان (عج) ادركني

 گذشت افطار و هنگام سحر شد

نيامد يارم و خاك به سر شد

 نيامد ساقي ميخانه دوست

خماري كم نگشت و بيشتر شد

 به اميدي كه حتماً خواهد آمد

دو چشمم دوخته بر پاي در شد

 به پاي سرو ناز سر بلندم

سر افتاده‏ام افتاده‏تر شد

 نه تنها من ز پا افتاده‏ام، ني

ز هجرانت جدا كوه از كمر شد

 اگر آيي چه آهي و چه سنگي

ببين آيينه هم اهل خطر شد

 به ياد آفتاب افتاده هر صبح

كه شبنم دامنش يك ذره‏تر شد

 شقايق گونه بر دل بود داغي

فراق باغبان داغي دگر شد

 به پايت آنقدر انگور مي‏ريخت

كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد

 نفهميدم سحر كي آمد و رفت

نيامد يارم و خاكم به سر شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

  

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر ، انچه دادی نعمت است ، انچه ندادی حکمت توست ، انچه گرفتی ازمایشت بود ، خدایا باز هزاران مرتبه شکرت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت

نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.

 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي

خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

 

ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه

نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست

 

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

شناخت کوتاه از حضرت مهدى(عج)

 

 نام: محمّد.

 

پدر: امام حسن عسکرى(ع).

 

مادر: نرجس.

 

القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى.

 

شکل: چون ستاره درخشان نورانى ، و داراى خالى سیاه بر گونه راست .

 

زاد روز: شب نیمه شعبان  255 ، هنگام طلوع فجر.

 

زادگاه: شهر سامراء.

 

غیبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت  69  سال.

 

نمایندگان: چهار نفر از شخصیّت هاى شیعه به نامهاى:

 

1  ــ ابو عمرو ، عثمان بن سعید بن عمرو عمرى اسدى ، وکیل و نماینده پیشین امام هادى و امام عسکرى علیهما السّلام.

 

2  ــ فرزند او ، ابو جعفر ، محمد بن عثمان بن سعید ، در گذشته 304.

 

3  ــ أبوالقاسم ، حسین بن روح بن ابى بحر نوبختى ، در گذشته 326.

 

4  ــ ابوالحسن على بن محمد سمرى ، در گذشته 329.

 

محل اقامت نامبردگان بغداد ، و کلیّه امور شیعیان و خواسته ها و نامه هاى آنان به وسیله این چهار نفر انجام و ردّ و بدل مى شد; و آرامگاه آنان نیز در بغداد مشهور است.

 

غیبت کبرى: با در گذشت چهارمین نماینده و سفیر آن حضرت از سال  329  آغاز گردید; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قیام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت.

 

نمـایندگان و وظـیفه مردم در دوران غیبت کبرى: کسیکه فقیه خویشتن دار ، مخالف هواى نفس ، و فرمانبر امر خداوند باشد ، او نماینده امام زمان است; و بر دیگران لازم است از او پیروى کنند; زیرا اینگونه افراد از طرف امام بر مردم حجّت اند ، و امام از طرف خداوند بر آنان حجت باشد

 

هنگام ظهور: آنگاه که منادى حقّ از جانب آسمان ندا دهد: حقّ با آل محمّد است. نام مهدى بر سر زبانها افتد; مردم دلباخته او شوند; و از کسى جز او سخن نگویند.

 

محل ظهور: مکّه معظّمه.

 

محل بیعت ( تعهّد مردم در پیروى از امام ): مسجدالحرام ، میان رکن و مقام.  

نشانى: فرشته اى از بالاى سر او فریاد مى زند: این مهدى است ، او را پیروى کنید.

 

یادگار أنبیاء: انگشتر سلیمان در انگشت او ، عصاى موسى در دستش ، و بطور خلاصه آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد.

 

یاران: سیصد و سیزده نفر ( به عدد اصحاب بدر ) ، افرادى باشند که هسته مرکزى زمامدارى او را تشکیل دهند; و در حقیقت کارگردانان اصلى قیام مهدى(ع) ، و کارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود که از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آیند.

 

روش حکومتى: بر اساس قرآن و سیره پیامبر(ص) و امام امیرمؤمنان(ع).

 

شعاع و دامنه حکومت: سراسر جهان را فرا گیرد; و زمین را از عدل و داد پر کند در حالى که از جور و ستم پر شده باشد.

 

مرکز حکومت: مسجد کوفه ، ــ  مرکز خلافت و حکومت جدّ بزرگوارش على(ع) ــ .

 

چگونگى پیروزى بر دشمنان: همانند پیروزى جدّ عالى مقامش پیامبر اکـرم(ص) بر کافران و مشرکـان ، خداوند او را با گـروههاى منظّم هزار نفرى از فرشتگان یا سه هزار نفرى که از آسمان فرود آمدند یا پنج هزار نفرى که داراى نشان مخصوص بودند مدد داد; و نیز در جبهه هاى جنگ یاریش کند ، آنچنان که مؤمنان را در حال شکست در بدر و دیگر جبهه هاى فراوان و روز تاریخى حنین یارى و پیروز فرمود و در جنگ احزاب ، رعب و وحشت در دل کفار و مشرکان فرو ریخت.

 

مدت زمامدارى: روایات که ـ اکثراً مربوط به اهل تسنّن است ـ در این باره باختلاف سخن گفته ، امّا به عقیده شیعه خدا آگاه است.

 

وزیر و معاون: عیسى(ع) از آسمان فرود آید و به عنوان وزیر با حضرتش همکارى نماید.

 

برکات حکومت و رهبرى او: درهاى خیر و برکت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا کشد; مردم همه در رفاه و بى نیازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پیوسته گردند ، آنچنان که مسافران را به برداشتن توشه نیازى نخواهد بود; و اگر زنى یا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند کسى را با آنها کارى نباشد.

 

 امام صادق (علیه السلام) فرمود: «آیه «أمّن یجیب المظطرّ اذا دعاه و یکشف السّوء و یجعلکم خلفاء الأرض»در باره قائم از آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است که چون در مقام ابراهیم دو رکعت نماز گزارد و فرج خویش از خدا بخواهد، خداوند دعایش را اجابت کند و بدیها را برطرف سازد و او را در زمین خلیفه قرار دهد.»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

آنان كه خاك را به نظر كيميا کنند     آيا بود كه گوشه ي چشمي به ما كنند                           يعني ميشه اين انتظار تموم بشه؟ يعني ميشه عشقمون بياد؟ يعني ميشه مارو قبول كنه؟ يعني ميشه ببينيمش؟
خبر آمد خبري در راه است .. سرخوش ان دل كه از ان اگاه است .. شايد اين جمعه بيايد شايد .. پرده از چهره

گشايد شايد ..

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

سلام به همراهان همیشگی

اری ماه شعبان هم امد، و همراه خود بوی رمضان را

به ما نوید داد، عزیزان همراه، بیائیدباور کنیم که عمر ما چه زود

سپری شدو دوباره خوشحال از مهمانی خدا، ای کاش زیبایی ها تمام نشدنی

بود، التماس دعا، یا علی ، خدا نگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

 

فضيلت ماه شعبان
در فضيلت و اعمال ماه شعبان است بدانكه شعبان ماه بسيار شريفى است و منسوب است به حضرت سيد انبياءصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله و آن حضرت اين ماه را روزه مى داشت و وصل مى كرد به ماه رمضان و مى فرمود شعبان ماه من است هر كه يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه چون ماه شعبان داخل مى شد حضرت امام زين العابدين عليه السلام اصحاب خود را جمع مى نمود و مى فرمود اى گروه اصحاب من مى دانيد اين چه ماهى است اين ماه شعبان است و حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله مى فرمود شعبان ماه من است پس روزه بداريد در اين ماه براى محبّت پيغمبر خود و براى تقرّب به سوى پروردگار خود بحقّ آن خدايى كه جان علىّ بن الحسين به دست قدرت اوست سوگند ياد مى كنم كه از پدرم حسين بن على عَليهَاالسَّلام شنيدم كه فرمود شنيدم از اميرالمؤ منين عليه السلام كه هر كه روزه دارد شعبان را براى محبّت پيغمبر خدا و تقرّب بسوى خدا دوست دارد خدا او را و نزديك گرداند او را به كرامت خود در روز قيامت و بهشت را براى او واجب گرداند و شيخ روايت كرده از صفوان جمال كه گفت فرمود به من حضرت صادق عليه السلام كه وادار كن كسانى را كه در ناحيه و اطراف تو هستند بر روزه شعبان گفتم فدايت شوم مگر مى بينى در فضيلت آن چيزى فرمود بلى بدرستى كه رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله هرگاه مى ديد هلال شعبان را امر مى فرمود مُنادى را كه ندا مى كرد در مدينه اى اهل مدينه من رسولم از جانب رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله بسوى شما مى فرمايد آگاه باشيد بدرستى كه شعبان ماه من است پس خدا رحمت كند كسى را كه يارى كند مرا بر ماه من يعنى روزه بدارد آن را پس گفت حضرت صادق عليه السلام كه اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمود كه فوت نشد از من روزه شعبان از زمانى كه شنيدم منادى رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله ندا كرد در شعبان و فوت نخواهد شد از من تا مدتى كه حيات دارم ان شاء الله تعالى پس مى فرمودكه روزه دو ماه كه شعبان و رمضان باشد توبه و مغفرت است از خدا و روايت كرده اسماعيل بن عبد الخالق كه گفت بودم نزد حضرت صادق عليه السلام كه در ميان آمد ذكر روزه شعبان حضرت فرمود كه در فضيلت روزه شعبان چنين و چنان است حتى آنكه مردى مرتكب خون حرام مى شود پس روزه مى گيرد شعبان را نفع مى بخشد او را و آمرزيده مى شود و بدانكه اعمال اين ماه شريف بر دو قِسم است اعمال مشتركه و اعمال مختصه

اعمال مشتركه ماه شعبان
-----
آن چند امر است اوّل هر روز هفتاد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ دوّم هر روز هفتاد مرتبه بگويد اَسْتَغْفِرُاللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ الْحَىُّ الْقَيّوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ و در بعضى روايات الْحَىُّ الْقَيُّومُ پيش از الرَّحْمنُ الرَّحيمُ است و عمل به هر دو خوبست و از روايات مستفاد مى شود كه بهترين دعاها و ذكرها در اين ماه استغفار است و هركه هر روز از اين ماه استغفار كند هفتاد مرتبه مثل آنست كه هفتاد هزار در ماههاى ديگر استغفار كند سوّم تصدّق كند در اين ماه اگرچه به نصف دانه خرمايى باشد تا حق تعالى بدن او را برآتش جهنّم حرام گرداند از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه از آن جناب سؤ ال كردند از فضيلت روزه رجب فرمود چرا غافليد از روزه شعبان راوى عرض كرد يابن رَسول الله چه ثواب دارد كسى كه يك روز از شعبان را روزه بدارد فرمود به خدا قسم بهشت ثواب اوست عرض كرد يابن رسول الله بهترين اعمال در اين ماه چيست فرمود تصدّق و استغفار هر كه تصدّق كند در ماه شعبان حق تعالى آن را تربيت كند همچنانكه يكى از شما شتر بچّه اش را تربيت مى كند تا آنكه در روز قيامت برسد به صاحبش در حالتى كه بقدر كوه اُحُد شده باشد چهارم در تمام اين ماه هزار بار بگويد لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَلانَعْبُدُ اِلاّ اِيّاهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ كه ثواب بسيار دارد از جمله آنكه عبادت هزار ساله در نامه عملش بنويسند پنجم در هر پنجشنبه اين ماه دو ركعت نماز كند در هر ركعت بعد از حمد صد مرتبه توحيد و بعد از سلام صد بار صلوات بفرستد تا حق تعالى برآورد هر حاجتى كه دارد از امر دين و دنياى خود و روزه اش نيزفضيلت دارد و روايت شده كه در هر روز پنجشنبه ماه شعبان زينت مى كنند آسمانها را پس ملائكه عرض مى كنند خداوندا بيامرز روزه داران اين روز را و دعاى ايشان را مستجاب گردان و در خبر نبوى است كه هر كه روز دوشنبه و پنجشنبه شعبان را روزه دارد حقّتعالى بيست حاجت ازحوائج دنيا وبيست حاجت ازحاجتهاى آخرت او را برآورد ششم در اين ماه صلوات بسيار فرستد
صلوات هر روز شعبان

هفتم در هر روز از شعبان در وقت زوال و در شب نيمه آن

بخوانداين صلوات مَرْويّه ازحضرت امام زين العابدين عليه السلام را: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خدايا درود فرست بر محمد

وَآلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَمَوْضِعِ الرِّسالَةِ وَمُخْتَلَفِ الْمَلاَّئِكَةِ

و آل محمد درخت نبوت و جايگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان

وَمَعْدِنِ الْعِلْمِ وَاَهْلِ بَيْتِ الْوَحْىِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ

و معدن دانش و خاندان وحى خدايا درود فرست بر محمد و آل

مُحَمَّدٍ الْفُلْكِ الْجارِيَةِ فِى اللُّجَجِ الْغامِرَةِ يَاءْمَنُ مَنْ رَكِبَها وَيَغْرَقُ

محمد كشتى جارى در اقيانوسهاى بيكران ايمن شود هر كه سوار آن كشى گردد و غرق شود

مَنْ تَرَكَهَا الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ وَالْمُتَاَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَاللاّزِمُ لَهُمْ

كسى كه آن را واگذارد، هر كه بر ايشان تقدم جويد از دين بيرون رفته و كسى كه از ايشان عقب ماند به نابودى گرايد ولى ملازم ايشان

لاحِقٌ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الْكَهْفِ الْحَصينِ وَغِياثِ

به حق خواهد رسيد خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد آن پناه گاه محكم و فريادرس

الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَكينِ وَمَلْجَاءِ الْهارِبينَ وَعِصْمَةِ الْمُعْتَصِمينَ اَللّهُمَّ

بيچاره درمانده و پناه گريختگان و دستاويز محكم براى وسيله جويان خدايا درود

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ صَلوةً كَثيرَةً تَكُونُ لَهُمْ رِضاً وَلِحَقِّ

فرست بر محمد و آل محمد درود بسيارى كه موجب خوشنودى ايشان گردد و حق

مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَداَّءً وَقَضاَّءً بِحَوْلٍ مِنْكَ وَقُوَّةٍ يا رَبَّ الْعالَمينَ

محمد و آل محمد اداء گشته و انجام وظيفه ما شده باشد به جنبش و نيروى تو اى پروردگار جهانيان

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبينَ الاْبْرارِ الاْخْيارِ الَّذينَ

خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد آن پاكان نيكوكار برگزيده آن كسانى كه

اَوْجَبْتَ حُقُوقَهُمْ وَفَرَضْتَ طاعَتَهُمْ وَوِلايَتَهُمْ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

حقوقشان را واجب كردى و اطاعت و دوستيشان را فرض نمودى خدايا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاعْمُرْ قَلْبى بِطاعَتِكَ وَلا تُخْزِنى بِمَعْصِيَتِكَ

محمد و آل محمد و آباد كن دل مرا به اطاعت خود و به وسيله نافرمانيت رسوايم مكن

وَارْزُقْنى مُواساةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِما وَسَّعْتَ عَلَىَّ مِنْ

و روزى من گردان كه كمك مالى دهم بر كسى كه روزيت را بر او تنگ كردى بوسيله آنچه بر من فراخ گرداندى از

فَضْلِكَ وَنَشَرْتَ عَلَىَّ مِنْ عَدْلِكَ وَاَحْيَيْتَنى تَحْتَ ظِلِّكَ وَهذا شَهْرُ

فضل خويش و گستردى بر من از عدل خويش و مرا در زير سايه ات زنده داشتى و اين ماه

نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبانُ الَّذى حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَالرِّضْوانِ

پيمبرت و آقاى رسولانت ماه شعبان است كه اطراف آن را به رحمت و خوشنودى خود پوشاندى

الَّذى كانَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَالِه وَسَلَّمَ يَدْاَبُ فى صِيامِهِ

آن ماهى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كوشش بسيار داشت در روزه

وَقِيامِهِ فى لَياليهِ وَاَيّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فى اِكْرامِهِ وَاِعْظامِهِ اِلى مَحَلِّ

و شب زنده داريش هم در شبها و هم در روزهايش بخاطر فروتنى در برابر تو در مورد گرامى داشتن و بزرگداشتنش هم چنان

حِمامِهِ اَللّهُمَّ فَاَعِنّا عَلَى الاِْسْتِنانِ بِسُنَّتِهِ فيهِ وَنَيْلِ الشَّفاعَةِ لَدَيْهِ

تا هنگام مرگش خدايا پس ما را كمك ده تا روش او را در اين ماه پيروى كنيم و به شفاعتى كه نزد او است برسيم

اَللّهُمَّ وَاجْعَلْهُ لى شَفيعاً مُشَفَّعاً وَطَريقاً اِلَيْكَ مَهيَعاً وَاجْعَلْنى لَهُ

خدايا قرار ده او را براى من شفيعى پذيرفته و راهى بسويت كه همواره باشد و مرا پيرو او گردان

مُتَّبِعاً حَتّى اَلْقاكَ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَنّى راضِياً وَ عَنْ ذُنُوبى غاضِياً قَدْ

تا به جايى كه در روز قيامت تو را در حالى ديدار كنم كه از من خوشنود باشى و گناهانم را ناديده گيرى

اَوْجَبْتَ لى مِنْكَ الرَّحْمَةَ وَالرِّضْوانَ وَاَنْزَلْتَنى دارَ الْقَرارِ وَمَحَلَّ

و براى من واجب كرده باشى از جانب خود رحمت و خوشنودى را و مرا در خانه هميشگى (بهشت جاويدان ) و منزلگاه

الاْخْيارِ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

دين و دنيا"؟!

واقعيت، آن است كه معلومات دهه‏هاى اخير، در برخى محافل، دوباره مجهول شده‏اند و كسانى براى صرفه‏جويى‏در ادراك حقايق، از خود آن حقايق، صرفنظر كرده‏اند. تاكنون تقريبا اجماع بوده (و حتى مستشرقين، عليرغم اغراض‏خود، بدين اجماع، معترف بودند) كه اسلام، دين دنياساز و محيط بر مسائل انسان و مشرف بر همه حوايج او و ناظر به‏كليه كمالات و استعدادهاى اوست.
اما دستگاه فرهنگساز "ترجمه"هاى جهت‏دار و رسانه‏هايى كه متخصص دستكارى در دانايى‏هاى مردم‏اند، ثنويت‏كليسايى و تفكيك ابعاد گوناگون انسان از يكديگر را (كه بايد آن را مثله‏سازى "شخصيت انسانى" ناميد)، به فرهنگ‏اسلامى نيز نسبت داده‏اند تا در واقع، نرم‏افزار كلام آسيب‏خورده مسيحى‏ را در سخت‏افزار تعابير مذهبى مصطلح درجامعه اسلامى، به جريان انداخته و تكثير كنند. تفكيك دين از دنيا (كه مورد اتفاق كليسا و نيز رويكرد سكولار، هر دو،قرار گرفته) و تقسيم كار ميان مسيح و قيصر، ريشه در كلام كليسايى قدما (در همان قرون ميانه) داشت، گرچه شاخ وبرگ خود را بعدها داد. اما امروز، سوءتفاهم بزرگى در جريان تكوين است. سرانگشتانى آگاه به لطف بازوانى غافل، به اين‏سوءتفاهم دامن مى‏زنند. تحت نام "كلام جديد"، عقايد و حقايق مهمى، ممكن است در جهان اسلام، دستكارى شود.
سكولاريزم، گرچه مشكل اصلى‏اش با دين، در برابر "خداى شارع"، ظهور مى‏كند و على‏الظاهر با خداى خالق‏،مسئله ندارد، اما فى‏الواقع، مخالفت تعصب‏آلود سكولاريزم با "شارع و شريعت" (بويژه در تفكيك دين از حكومت)، ريشه‏در يك " الهيات" منحرف دارد. هر گونه "وضع‏گيرى اصولى" (سلبى يا ايجابى) نسبت‏به فقه، دقيقا ملهم از نوعى ربوبيات‏و مبادى كلامى خاصى است.
تقابل "دين و دنيا" و تقسيم امور به "مقدس - عرفى" يا "دينى - دنيوى"، و تقسيم حوايج انسان به "حوزه‏هاى دولتى وعمومى" (پابليك) و "خصوصى و دينى"، استناد دانش حقيقى به گزاره‏هاى تجربى و تفكيك آن از حوزه ارزشها و عدم‏تنقيح مفهوم"جوهر تخيلى اعتبار ساز"و...،جزء حلقه‏هاى وصل(بلكه فصل)"الهيات" با "احكام عملى" در غرب بوده است.
تفسير سوء يا ناقص كه از "خدا" (و صفات ربوبى) صورت گرفت و غلبه يافت، به نفى احكام خدا و حقوق‏الهى بشر ونفى تعريف دينى "حيات" و "مسئوليت" و "انسانيت" و ... انجاميد و بنابراين است كه معتقديم اگر تنقيح استوار و دقيقى‏در " الهيات" صورت نگيرد، راه سكولاريزم، مسدود نخواهد بود.
در اين شماره (كتاب نقد 2 و 3) به ابعاد كلامى سكولاريزم و نتايج فقهى آن، هر دو، پرداخته شده ولى حق، همان‏است كه عرض كردم و رخنه خطر از همان منفذ كلام آسيب‏خورده مسيحى به ذهنيت متكلم مسلمان قابل تصور است.
در اينجا مناسب مى‏بينم كه وجه نگرانى خود (به عنوان طلبه‏اى كه اشتغال اصلى او كلام‏وفقه است)، ونگرانى‏بسيارى از دوستان‏وهمفكران را دراين‏خصوص توضيح‏دهم:
اين توضيح را از نقطه‏اى شروع مى‏كنم كه اثبات و تبيين آن، شانى و فرصتى ديگر مى‏طلبد اما از مفروضات‏مسلمانى ماست: (كلام چندپاره مسيحى، "الهيات بشرى" است نه "الهيات الهى").
مراد از "الهيات الهى"، الهيات وحيانى و تحريف نشده است: "خداوند"، آنچنانچه خود را تعريف و توصيف كرده است.
و "الهيات بشرى"، تصويرى بشرى (مخلوطى از خرافه و آموزه‏هاى مكاتب فلسفى و مكاشفات غيرمنسجم وبى‏اعتبار يا كم‏اعتبار شخصى و انواع ملاحظات اجتماعى نهاد كليسا و شبه ماثوراتى از يهود و بودا و يونان و ...) درباره"خداوند" است. اينك دومين نوبتى است كه ما مسلمانان، با كلام مسيحى، از نزديك مواجه مى‏شويم. نخستين بار، دردهه‏هاى نخست صدر اسلام بود كه قرآن كريم، مستقيما و به صراحت، كلام مسيحى و يهودى و صابئى و الهيات‏مشركانه بت‏پرستان و توتم‏پرستان و تمثال‏پرستان را تخطئه فرمود. موضعگيرى كلامى پيامبراكرم(ص)، دقيقا نوعى‏اعتراض به تصويرسازى ساير اديان و فرق از "خداوند" و نحوه رابطه "ملك - ملكوت" و "ماده - معنى" و "دنيا - آخرت" بود،بعلاوه ادعاى خاتميت و جامعيت.
پس از پيامبراكرم(ص) و در دورانى كه عترت معصوم(ع)، (مفسران الهيات اصيل اسلامى)، در زنجير و تبعيد وسكوت تحميلى به سر مى‏بردند، ترجمه الهيات مسيحى و يونانى (و يهودى و مجوسى و ...)، اصول عقايد اموى و عباسى(نه اسلامى) را در حوزه تاثير خود قرارداد. دورى از معصومين و صاحبان قرآن، در مواردى، باعث ايجاد التقاط و خرافه‏ميان برخى متكلمين مسلمان شد و مدرسه‏هايى كلامى تحت‏تاثير رويكردهاى الهياتى غيراسلامى بوجود آمد.چيزهايى " مسئله" شد كه مسئله مسلمانان نبود. مسئله ديگران بود كه به حوزه‏هاى كلامى مسلمين، تزريق مى‏شد وچون گوشها بدهكار معلمان حقيقى الهيات قرآنى (اهلبيت پيامبرص) و همنشينان "ثقل‏اكبر") نبود، بتدريج صورت‏مسئله‏ها و نيز پاسخ‏هايى غيراسلامى به آنها (در باب جبر و اختيار، شرور و ...) با ظاهرى اسلامى، وارد ذهن و زبان‏محافل مسلمان مى‏گشت و منشا اختلافات و انحرافات مى‏شد.
اينك بار ديگر، آموزه‏هاى كلام متاخر مسيحى، كه به كلى، در زير ضربات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...تغيير ماهيت داده است، با هيئت و ماهيت جديدى، به سرعت ترجمه مى‏شود و مسئله‏هايى را كه در سده‏هاى اخير، درغرب، " مسئله" شده‏اند، به همراه "پاسخ‏هاى تلفيقى" (تلفيقى از مسيحيت‏با مكاتب بشرى) وارد "گفتمان كلامى"محافل اسلامى و شيعى شده‏اند.
اين نخستين تجربه جدى و جديد ما در تماس با "كلام جديد مسيحى" (پس از تاثيرات عميق "كانت" و "هيوم" و"هگل" و .. .. "ماخر" و "بولتمان" و ....) است. تصوير وسيعى در برابر ماست كه هنوز در ذهن ما با ابعاد كاملا مشخصى، شكل‏نگرفته ولى داريم از آن مى‏آشاميم و بى‏مهابا و بدون تصور درستى از مدخل و مخرج بحث، به گرداب زده‏ايم. حال آنكه"كلام مسيحى"، امروزه، حتى از آنچه در صدر اسلام بود نيز، زخم‏هاى بيشترى برداشته و خرافاتى بر خرافات پيشين‏افزوده شده است. روحى ضعيف در قالب كالبدى حجيم، در برابر ماست. شاكله‏اى منظم كه مضمون دينى ناچيزى راحمل مى‏كند. اما وقتى هاضمه قوى و ذهنيت منسجمى در اين سوى، در كار نباشد، حتى "ترجمه" هم به جاى گسترش‏افق ذهن، به تاريكى و ابهام بيشترى انجاميده و زمينه‏هاى التقاط را فراهم مى‏آورد. طلاب نوخاسته كه مايه‏اميدوارى‏اند، اگر عجول باشند و پيش از تنقيح عقايد كلامى خود (براساس نصوص قرآنى و روايى)، بر كرسى "تحليل" و"آموزگارى" تكيه زنند، مايه نگرانى خواهند شد. بويژه كه شهرت زودرس، مرد "علم" را عقيم مى‏كند. ما نبايد كاريكاتورى‏از "كلام جديد و منفعل مسيحى" را (كه به همان اندازه كلام كليسايى و قدمايى، بلكه بيش از آن، غيردينى است)، درمباحثات كلامى اسلام، بازسازى كنيم. بسيارى چيزها در اين دو سازمان كلامى (اسلامى و مسيحى) از همان ابتدا، بايكديگر متفاوت بلكه متناقض بوده است و نام مشترك "دينى"، نبايد كسى را اغفال كند.
در كلام مسيحى، از همان ابتداء و در قرون وسطى، مفاهيم متافيزيكال، به شدت در معرض تفسيرهاى‏ماترياليستى قرار داشت و نمونه "انسان دينى" كه ابداعات آقايان (و تبانى كليسا با مكاتب الحادى و خرافى) بوجود آورد،اكنون پيش چشم ماست. اينك چه داعى بر تكرار آن در جهان اسلام داريم؟! نبايد با سردى و تحقير به ماثورات الهياتى‏و تراث كلامى جهان اسلام نگريست. اردوى مقابل، اردوى مقابل است. مذاكره، منطقى است اما تقابل را نبايد از ياد برد.اين همه حساسيتهاى غلاظ و شداد كه قرآن كريم راجع به كفار و مشركين نشان مى‏دهد، آن همه مرزبندى‏هاى روشن‏نظرى و عملى ميان مؤمن و كافر، اين همه حساسيت در باب مسئله بدعت و سكوت در برابر بدعتگزاران و تحريف "كلام"از مواضع الهى خود و انتساب آموزه‏هاى بشرى به خداوند يكتبون الكتاب بايديهم‏ثم يقولون هذا من عندالله‏ (2) و... همه و همه براى آن است كه متكلم اسلامى، خود را مرزبان عقايد ناب اسلامى بداندو مسامحه و مصانعه نكند. بايد دقيق و جدى بود.
مخالفت‏بدوى كلام مسيحى با عقل، در حالى كه از "نقل" و منصوصات مورد وثوق و كافى نيز محروم بود، اينك به‏يك سمسارى (نه اصول عقايد منقح دينى) انجاميده است زيرا هر مدرسه و نظريه‏اى كه در جامعه‏شناسى دين،روانشناسى، معرفت‏شناسى و... از كمونيزم تا ليبراليزم، پديد آمده، اثرى بر آن گذارده است و هر نحله، سهمى در آن‏يافته است.
كلام جديد مسيحى، در بعد تبيينى (Discriptive) و در بيان مفاهيمى كه موضوع يا محمول قضاياى كلامى ومبادى تصورى آنها قرار مى‏گيرند، تحت تاثير مكاتب بشرى است. همچنين در بعد اثباتى (Positive) كه از تصديقات وعقايد دينى مى‏گويد و نيز در بعد سلبى (Apologetic) ، نه معلوم است كه مفاد "كان تامة" در اصول عقايد خود را از كجامى‏آورد و نه روشن است كه تفاوت "شبهه" و "مسئله" را در چه چيز، توضيح ميدهد و از كدام بنيادهاى دين و از كدام‏مدافعه كلامى، سخن مى‏گويد؟!
از روزگارى كه اصطلاح "تئولوژى" در جهان مسيحى، در آثار اريگن (3) در باب "معرفت‏خداى مسيحى" بكار رفت ودر زبان آباء كليسا، جاى اصطلاح افلاطونى "تئولوژى" را گرفت، گرچه على‏الظاهر از ميتولوژى و الهيات اساطيرى فاصله‏گرفت، اما بايد بررسى كرد كه فى‏الواقع، متكلمان مسيحى، چه مقدار توانسته‏اند از دكترين باصطلاح مؤسسان الهيات‏يونانى (شاعرانى كهن چون هومر و هسيود كه در باب خدايان سروده‏اند)، فاصله گرفتند؟! و چه مقدار در چاه و چاله‏التقاط و خرافه‏پردازى در غلتيدند؟!
اين را مى‏پرسم زيرا همه مى‏دانيم كه ترجمه آثار كلاسيك لاتين به يونان، و انتقال آموزه‏هاى اساطيرى يهودى، ازهمان آغاز، ناخالصى‏هاى بسيار در عقايد مسيحى به وجود آورد. نوع منازعات كلامى درون دينى در جهان مسيحيت،دقيقا دعواى "عقلگرايى" و "نص‏گرايى"، نبود زيرا نه نصوص اصيل و واضح بقدر كافى در دست آباء كليسا بود و نه‏عقلانيت منقح و فوق ايدئولوژيك و مهذب از مفروضات شرك‏آلود يونانى و ... وجود داشت كه به نقد ماثورات مسيحى‏بپردازد. و تقابل ( Rationalism) و (Revelationism) ، يك نامگذارى صورى و يك تفسير غيرمستند از ماجرى است.
اين است كه جشن ارتدوكسى (Fest of Orthodoxy) در 834 م كه اوج پاسداشت اصول مسيحى است، چيزى‏جز بازگشت‏به بت‏پرستى رسمى و اعتراض به شمائل‏شكنى نبايد تلقى شود و سنت‏شرق يونانى كليسا، از قرن 4ميلادى تماما صرف دفاع از تجسد كلمه ا... و الوهيت مسيح شده و مناقشات مربوط به مكتب پالاما (عقلانيت زدايى ازالهيات)، بجاى احياء دين، به فوندامنتاليزم شرك‏آميز مى‏انجامد. ضابطه آگوستينى در استعمال نوعى عقلانيت، نيز درحكمت مدرسى، گرچه تلاشى در جهت تنقيح نسبى اين الهيات بشمار آمد اما مآل روشنى نداشت.
در قطب مقابل جزم‏گرايى ارتدوكسى، جزميت لوترى بوجود آمد كه گرچه از جهاتى به حقيقت مسيحيت نزديك‏شد و بر برخى بدعت‏هاى شرك‏آميز ارتدوكسى و كاتوليكى فايق آمد اما چون از نقطه عزيمت نامنقح آغاز شد، به‏خطاهاى ديگرى انجاميد و "سكولاريزاسيون مسيحيت" را تسريع كرد. شخص لوتر، تحت‏تاثير ويليام اكامى و "راه‏نو"او (4) و زبان باستانى اومانيزم يونانى، در برابر حكمت مدرسى كاتوليك و نيز مفاهيم فلسفى قيام كرد و به مفهوم ايمان‏ناب و "بشارت لطف" و ارتباط "نجات" با كتاب مقدس پرداخت و به نوعى عرفان شخصى بدون ضوابط دست و پاگيركلامى!! ارجاع داد، اما حتى سنت لوترى، پس از او و در آغاز قرن 17، مابعدالطبيعه ارسطويى را دوباره وارد الهيات‏پروتستان كرد.
عاقبت‏خصلت ارتدوكسى شديدى، شبيه حكمت مدرسى كاتوليك بر "ربوبيات پروتستانى" نيز غالب شد. اين جنگ‏و گريز با "عقل"، محصول بدعتگزارى‏هاى مكرر، و اختلاط "وحى" با خرافات بود و اگر در قرن 18، "آيين تورع" (Pietism) ، الهيات را به حوزه تجربه آزاد شخصى، عقب راند و الهيات نظرى را "اصول جزمى" خواند و درايمان‏مابعدالطبيعى، بدعتى بزرگ را مضمرديد، درواقع، اعتراف به بن‏بست‏بزرگ كلام مسيحى بود.
در قرن 19 كه از سويى راسيوناليزم شرك‏آميز، در الهيات تاثيراتى سنگين‏گذارد و از سوى ديگر، پوزيتويزم نيزاساسا دين را فاقد مفاد "معرفت‏بخش" دانست، حس فرار از "عقل و معرفت"، در كلام جديد مسيحى تقويت‏شد. هگل،فيشته، شلينگ، فوئرباخ، و... بسيارى از رويكردهاى متعارض يا متقارب نيز در تغيير عقايد مسيحى مشاركت ورزيدند.اين تغييرات، برخى صحيح و برخى مشركانه بود.
از نيمه قرن نوزده، ديدگاههاى "فردريش شلايرماخر"، الهيات را از "مابعدالطبيعه" و حتى از "اخلاق"، تفكيك وصرفا در احساس شخصى ارتباط با خدا متمركز كرد و تا امروز، همواره، الهيات پروتستانى در نوسان ميان "رمانتيسيزم"ماخر و " راديكاليزم" كارل بارث، بسر مى‏برد.
آنچه بايد محققان جوان در حوزه كلام اسلامى را بدان توجه داد، اين است كه آنچه مآلا در جهان مسيحى تحت‏عنوان " الهيات فرا فرقه‏اى" (Meta - Confessional) مطرح شده، به نام قيام عليه الهيات فوندامنتاليست (بنيادگرايى‏دگماتيك)، در واقع، به غربال كليه الهيات قدمايى از فرقه‏هاى مختلف پرداخته تا با نوعى مصالحه، كلى‏گويى‏هاى بى‏ثمرو سمبليك را جايگزين كلام و عقايد مسيحى كند. به عبارت ديگر، تعاليم كليسايى (5) كه قرار بود به جاى حكمت اولاى‏ارسطويى و مابعدالطبيعه فلسفى او (6) بنشيند، در برابر هجوم الهيات طبيعى و بشرى (Natural Theology) و براى‏دفاع از خرافاتى چون تثليث، تجسد، تصليب و عشاء ربانى و...، ابتداء از "الهيات ماوراء عقل" ( Super Natural) گفت وسپس در برابر فشار پوزيتويزم و ... دست از مدعيات اصلى باصطلاح الهيات خود كشيد و لب الهيات و اصول عقايد دينى‏خود را به عنوان (Dogma) (آنهم با تفسير ضدارزشى و غيرعقلانى اين عبارت در " مابعد كانت") كنار گذارد، به نحوى كه‏الهيات‏عملى (پراكتيكال) مسيحيان‏رانيزبه شدت‏متزلزل وآسيب‏پذيرنمود و رابطه‏دين و دنيا، بكلى قيچى‏شد.
كار به جايى رسيد كه در كلام جديد!! اساسا معضلات قول به عيساى تاريخى، متكلم جديد را وامى‏دارد كه درعيساى اساطيرى (بخوانيد عيساى واقعى!) بيش از اين، معطل نشود و براى امروزى كردن عيسى، او را از جزميت‏تاريخى و سنت‏ها رها كند!! زيرا عيساى عصرى، عيساى تاويلى است. آن عيسا كه خدا با او سخن گفت!! به روزگارخودش تعلق دارد. او يك معماى مقدس است و فرهنگ قدسى، يادگارى از فرهنگ باستانى است پس آموزه‏هاى‏وحيانى به جهان فكرى منسوخ تعلق دارند و مبادى مسيحى، جزء توالى رستاخيزشناسى اساطيرى يهود و يا تراوشات‏جهان يونانى‏مآب همچون مكتب غنوصى‏گرى (Gnosticism) شمرده خواهد شد.
خواننده عاقل، ملتفت است كه در اينجا - و دقيقا در اينجا - "الهيات و كلام"، ديگر منتفى است و از اين پس، تنها به‏دنبال فوايد اجتماعى، روانى، فرهنگى، سياسى و اخلاقى دين بايد رفت و باصطلاح، نه از "ماهيت دين" (كه بكلى زيرسؤال است) بلكه از "وجود دين" (آثار خارجى ديندارى) بعنوان يك عنصر آبجكتيويتى مى‏توان سخن گفت.
پس "كلام جديد" با اين تعبير، همان نفى "كلام" است. "كلامى" است كه بى‏دينان براى دينداران مى‏نويسند. امروز،"كلام جديد" در غرب، بجائى رسيده كه حتى واژه "خدا" را مشروط مى‏پذيرد. مشروط بدانكه از دلالت‏هاى غيرمادى ومدلولهاى مابعدالطبيعى سنتى‏اش!! پيراسته شود. و تصريح مى‏كنند كه خدا، تنها و حداكثر مى‏تواند بصورت يك وحدت‏خيالى‏ازارزشهاى آرمانى و سمبل انسانيت ايده‏آل، ادراك شود تا دستكم باعث تحريك علايق مردم (عوام متدين) شود.
كاركردهاى پيشنهادى براى "خدا"، ديگر نه ربوبيت و الوهيت و تشريع، بلكه چيزى در حد كاركرد آموزش و پرورش، رسانه‏هاى ارتباطى و مواد مخدر و ... خواهد بود. فاصله كلام مسيحى با عقايد توحيدى، چنان شده است كه به سختى‏مى‏توان ارتباط منطقى ميان آنچه امروز در غرب، "الهيات" مى‏خوانند با آنچه يك موحد، از توحيد و معاد و نبوت‏مى‏فهمد، يافت. وحى عيسوى (تازه اگر به عيساى تاريخى قايل باشيم!!) حداكثر، يك تجربه شخصى براى خود اوست. اواز تجربه خود، تعابيرى كرده است اما اين تفاسير و تعابير، نبايد حجيت تاريخى و سنتى پيدا كند وگرنه مانع از تجربيات‏باطنى "من" بعنوان يك "انسان آزاد"!! مى‏شود. كشيش متجدد، آلفرد فرمين لويزى (7) كتابى دارد به نام .et Leglise)(Levangile
در آن كتاب، وى معتقد است كه "وحى"، اساسا يك آموزه نامشروط و خلاصه شده در حقيقتى ثابت و واضح واستوار ( Stedfast) نيست‏بلكه يك علاقه زنده است، يك حقيقت‏سرمدى و نامتعين (بمثابه نوعى جوهر افلاطونى) درافلاك و آسمانهاست كه هر كس در هر دوره‏اى، تعبيرى از اين حقيقت مى‏كند و آنچه تحول و تكامل مى‏يابد، شيوه فهم‏ما و نحوه تعبير و تبيين بشرى از آن حقيقت است (كه نام‏اش و صفاتش، نه مهم و نه ثابت است.)
اما اين حقيقت ثابت (كه همواره دچار تعبيرهاى متغير و فهم‏هاى عصرى ماست)، آيا خود، براستى حقيقت است وواقعا ثابت است؟ او، درباره اين حقيقت ثابت كذايى (كه قاعدتا بايد محور الهيات باشد) مى‏گويد:
"حقيقت"، حاضر و آماده، وارد اذهان نمى‏شود و نمى‏توانيم بگوييم كه "حقيقت"، خودبخود، كامل و ثابت است."حقيقت"، در حال ساخته شدن است و ما آن را مى‏سازيم زيرا حقائق، صرفا نمادهائى ناقص و محصول تجربه‏هاى‏شخصى مايند". (8) و جالب است كه اين متكلم مدرن، اين سخنان را در نقد هارناك‏ نوشته است كه خواسته بود با حذف"افزوده‏ها" (9) ، باصطلاح، محتواى اصلى و ثابت دين و گوهر مسيحيت را (كه بقول وى اخلاق‏ است) نگاه دارد وبنابراين از يك حقيقت ايستا و غيرپويا و سنتى دفاع كند!!
بعبارت ديگر، رئاليزم مسيحى، حداكثر، به خداى غيرثابت و حقيقت در حال ساخته شدن و كاملا نسبى و شخصى وذوقى و مبهم تن مى‏دهد و بگفته لابرتونى يره‏: حقيقت، نفس‏الامرى نيست تا با تامل، بتوان بدان رسيد و آن را كشف‏كرد. امرى درونى است كه در زندگى بايد حاصل شود. (10) بعبارت ديگر، حقيقت، ساختنى است نه يافتنى. (و كيست كه تاثير معرفت‏شناسى كانت و هيوم و نيز پوزيتويزم رادر اين نوع مكاشفات!! درنيابد).
متكلم مدرنيست ديگرى (ادوارد لى‏روى) با يك برهان دو حدى، مؤمنين را بر سر اين دو راهى قرار مى‏دهد كه:اگر عقيده دينى، حقيقت مطلق را با اصطلاحات تمام و كمال، روايت كند - بفرض كه محال نباشد - در آنصورت ما قادربه درك آن نيستيم و اگر با اصطلاحات ناقص و نسبى، روايت كند، در اينصورت نمى‏تواند بطور مطلق، الزام‏آور باشد. تنهادو تلقى از دين، مقبول است. يكى معنى سلبى و دوم، يك دگم عملى و فرمان مقدس براى سلوك عملى بدون توجيه‏نظرى‏. (11)
بنابراين، محصول اين قضيه مانعة الخلو ادعائى مدرنيستها، بايد و بايد الهيات عقلى شده‏ را - كه انتزاعى وايستاست!! - كنار گذارند. (Dogmaet Critique)
حساب مدرنيستهاى كاتوليك و كليساهاى رومى كه اين باشد، تكليف پروتستانها معلوم است. كشيشهاى متجددپروتستان، اتحاديه‏اى عليه بنيادگرائى (Fundamentalism) تشكيل دادند بنام (maden Churchmens union) .اين اتحاديه، معتقد شده است كه كتاب مقدس، صرفا گزارشى شخصى از تجربه‏اى شخصى از خدائى شخصى است واين تجربه، امروزه رو به تكامل است و وحى‏، مطلقا گزارشى از يك رستگارى عام بشرى و يك حقيقت قطعى الوهى،"يكبار براى هميشه" و "يكنفر بجاى همه" (One-For-all) نيست و بعبارت ديگر حجيت‏ ندارد. (12) اين رويكرد. شديدا تحت تاثير پراگماتيزم ديوئى‏، از شرح عملى، نسبى و غيرجزمى و سودمند!! در تجربه‏اى كاملاشخصى، سخن مى‏گويد.
چنانچه سانتايانا در كتاب خود مى‏نويسد: اين تلقى، دعوت دين به خودكشى است. مدرنيزم و تجددطلبى دينى،ظاهرا، همه مدعيات دين را تصديق مى‏كند حال آنكه درواقع، همه آنها را تكذيب مى‏كند زيرا تصديق مى‏كند كه همه‏مفاد دين، پندار است ولى اين پندارها مى‏تواند مفيد واقع شود. (13)
تنها پراگماتيزم وانسترومنتاليزم، نيستند كه مفاد معرفت دينى‏ را لاى فكين خود، خورد كرده‏اند. در كليه ساحات" كلام جديد"، چنين بلايائى بسراغ حقيقت "وحى" آمده است. در جامعه‏شناسى دين، آنچه دوركيم، پارسونز، ماركس وماكس وبر و... گفتند، در كلام مسيحى، تلاطم انداخت. (تئورى انجيل اجتماعى‏ در آمريكا Social Gospel - در باب‏كفاره، نجات امت، فداى عيسى، و... دقيقا و فقط از منافع اجتماعى سخن مى‏گويد.)
در روانشناسى دين نيز، از روزى كه ويليام جيمز، در كتاب انواع تجربه دينى‏ ,(The Varieties of Religions Experience) عملا دين را به پراگماتيزم در روانشناسى معطوف كرد تا امروز كه ال- اس - دى‏ و مسكرات قوى، رقيب جدى مكاشفات عرفانى و تجربيات باطنى دينى شده‏اند!!، ظاهرا راهى مهم پيموده‏شده است. واقعيت، آنست كه نظريات انسان‏شناختى برگسون، يونگ، فرويد و جيمز و... هركدام، خواسته يا ناخواسته، دركلام مسيحى، تغييرات مهمى وارد آوردند.
و حتى به اخلاق‏ كه مى‏رسيم، كلام جديد، ديگر به غاياتى كاملا مادى انجاميده است. از روزى كه "ايمانوئل كانت" ، برروى تفسير مابعدالطبيعى از واقعيت‏، قلم قرمز كشيد و وصول به نتايج اخلاقى و عملى يك نظريه را ممتنع دانست وحكمت عملى را مستغنى از حكمت نظرى، و گزاره‏هاى حكمى و الاهى را "جدلى‏الطرفين" ناميد، در واقع باب‏الاهيات‏ را بست و كلام دينى پس از "كانت"، ديگر عبارتى فاقد ما بازاء حقيقى و دقيق است. اخلاق نيز، ديگر فلسفه‏ندارد. اخلاق " منهاى آخرت" و "منهاى وحى" و "منهاى عقلانيت"، يك آتوريتى‏ بى‏وجه است. زيرا در اخلاق كانتى ونئوكانتى، مابمثابه " فاعل اخلاقى" عمل مى‏كنيم چنانچه گوئى مفاهيم مابعدالطبيعه درست‏اند (حال آنكه درستى آنهامحرز و اصلا قابل اثبات نيست و همه پايه‏هاى نظرى و استدلالى اخلاق، مشكوكند.)
عده‏اى مدعى شده‏اند كه نقد عقل عملى كانت‏ (Critique of Practical Reason) ، ضربه‏اى را كه او به حكمت‏نظرى [در نقد عقل نظرى‏ [(Critique of Pure Reason) وارد آورده، جبران كرده‏است اما حق، آنست كه چنين‏نيست و امروزه نوكانتى‏ها به "دين"، از منظر يك اخلاق مجهول‏الهويه و غيرمستدل مى‏نگرند و اين‏اخلاق‏هم، اتفاقاوجهه‏پوزيتويستى‏يافته و معطوف به فوائد عينى دراخلاق شخصى شده‏است.
اين است كه تفكيك ارزش از دانش (و قول به امتناع "دانش مابعدالطبيعى" و قول به عدم حجيت معرفت وحيانى‏)و سد باب حكمت نظرى، مآلا به نوع پيچيده‏ترى از پراگماتيزم مى‏انجامد زيرا تحكم اخلاقى نمى‏تواند جاى حكمت‏نظرى (حقيقت و مابعدالطبيعه) را هم بگيرد.
واقعيت ديگر، آنست كه وقتى راه را بر حكمت نظرى و الاهيات بربنديم، جاى خالى آن را چيزهايى مشابه‏ناتوراليزم‏ بوخنر و پوزيتويزم‏ اسپنسرى پرمى‏كند. زيرا شكاكيت در مابعدالطبيعه‏، جزم‏هاى ماترياليستى‏ را در پى‏مى‏آورد و كلام دينى، اينگونه جديد و متجدد مى‏شود!!
بنابراين، كلام جديد، كلام كسانى است كه ديگر به چيزى اعتقاد ندارند و از ماده اصلى عقائد دينى و از الاهيات، عقب‏نشينى كرده‏اند با اين تفاوت كه در جهان مسيحيت، "الاهيات سنتى" از آغاز نيز، آغشته به بدعت و خرافات بود امااصول عقائد اسلامى، مستند به متن اصيل و دست‏نخورده وحيانى‏ و تفسير مستقيم نبى‏اكرم(ص) و اهلبيت‏عصمت(ع) از آن است.
اينك و اين دوران، دومين ملتقاى جدى ما با كلام مسيحى است. بار نخست، ما اين كلام را پس از دخل و تصرفات‏كليسائى قرون وسطى، قرائت كرده‏ايم و اينك پس از دخل و تصرفات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...
آنچه پيش چشم ماست، كلامى است كه در قرون ميانه توسط كليساهاى گوناگون و پس از آن در چهار سده اخير،توسط مكاتب غيردينى، موضوع تجديد نظرهاى اساسى (گاه در جهت قرب به "حقيقت مسيحى" و گاه در خلاف آن)قرار گرفته است. محققان حوزه كلام اسلامى (بويژه طلاب جوان و فضلاى نوخاسته كه با متون غربى محشور مى‏شوند وان‏شاءا... سهم‏هاى مهمترى در بارورى كلام اسلامى بايد ايفاء كنند) مراقب باشند كه نمى‏توان ترجمه (با رفرنس يابدون رفرنس) چند مقاله از يكى دو دائرة‏المعارف دين، چون "پل ادواردز" و "ميرچاالياده" و...، را "كلام جديد اسلامى"ناميد. نبايد هيجان زده شد و بدنبال روزنه‏هائى مشابه كلام مسيحى، در اصول عقائد قرآنى و روائى گشت و سوار بر موج‏شكاكيتها و نسبيتهاى اپيستمولوژيك، سخن از تعدد قرائات و از قرائت‏سنتى و جديد!! بميان آورد و با اين قرائت‏بازى‏ها، عملا راه داورى را بست و حق قضاوت در باب "دينى" يا "غير دينى" بودن يك "نظريه" و تشخيص حق از باطل‏را، از متكلم مسلمان، سلب كرد. "كلام جديد"، نبايد بمعناى تجديد نظر در مبانى عقائد اسلامى، گرفته شود. آن قرائت ازوحى‏ كه به تكذيب نبوت بيانجامد، آن قرائت از "معاد"، كه به تاويل آخرت منجر شود و...، ديگر قرائتى از آن "حقيقت"نيست‏بلكه تكذيب يا تحريف آن حقيقت‏ است. طبيعى است كه از عقائد غلط و الاهيات من عندى‏، نمى‏توان و نبايددفاع كرد اما التقاطگرى نيز به همان اندازه خرافه پراكنى، مضر است زيرا همه خرافات، روزى، بدعت‏بوده‏اند و بدعتها،خرافات جديد خواهند بود.
جهان اسلام از قاضى عضدايجى كه كلام‏ را متكفل اثبات عقائد دينى و دفع شبهات دانسته (المواقف) تاابن‏خلدون، كه آن را عقائد ايمانى خوانده (احتجاج بر عقائد دينى با ادله عقلى و رد بدعتگزاران) (14) و تفتازانى و غزالى‏كه موضوع كلام‏ را هستى در تعريف اسلام‏ (موجودبما هوموجود على‏نهج‏الاسلام) خوانده‏اند (15) و لاهيجى كه كلام‏را صناعت نظرى بر اثبات عقائد دينى خوانده (16) و فارابى كه آن را ملكه‏اى براى يارى آراء و افعالى كه واضع شريعت،آنها را بيان كرده و غيرآن را ابطال مى‏كند (17) و ساير متكلمان اسلامى (قاموس البحرين و...)، همه و همه، براى اسلام،معارف واضح و مرزهاى روشن عقيدتى، قائل بودند. امروز نمى‏توان بنام تجديد كلام‏، اين مرزها را برچيد و اين وضوح‏را آلود. مسلمين، حتى در ترجمه كلام مسيحى درصدر اسلام، اين دغدغه را داشته‏اند. (اگرچه گاه قادر به تامين از اين‏خطا نبودند).
دقائقى كه حضرت باقر(ع) و صادق(ع)، و بويژه حضرت رضا(ع) در مناظرات كلامى خود با متكلمان مسيحى(جاثوليق كاتوليك) و ... نشان دادند (18) و گاه حتى مخاطب را به ماثورات اصيل‏تر كلامى خود او ارجاع مى‏دادند،همه، خبر از اين حساسيت مى‏دهد. در آنوقت، تئولوژى غربى، با اين ملاحظات، ترجمه مى‏شد و معادلاتى كه براى آن‏آوردند، از قبيل مباحث ربوبى‏ (اثولوجيا) يا دفاعيات دينى‏ (ابولوجيا) و يا معرفة العلل‏ (اتولوجيا) و علم اللاهوت‏و... همگى، بنحوى خبر از تعيين مرزهاى عقائد دينى و اصرار بر سر آنها و مبارزه با در هم ريختگى و انفعال مى‏داد.
اما آنچه اينك مايه نگرانى است، آنست كه امروز ترجمه‏ها، با ملاحظات و تاملات كافى توام نباشد و دستپاچه‏صورت گيرد.
وقتى مبدء كلام جديد اسلامى‏را، حمله ناپلئون به مصر (1798) (19) يعنى تنفيذ قاهرانه فرهنگ غربى با كمك‏صنعت چاپ و سلاح آتشين مى‏خوانند، معلوم است كه مراد برخى از كلام جديد، چيست.!!
از سراحمدخان هندى و عبدالرزاق و شميل تا آركون و فضل‏الرحمان و نصر ابوحامد زيد و...، در جهان اهل سنت وعمدتا در بستر كلام اشعرى بارآمدند و بسترسازى براى انواع التقاطها را در كلام اهل سنت، تمهيد كردند و گرچه برمقاومتهاى ارتدوكسى اشاعره، غلبه نكردند اما پايه‏هاى گرايش مادى را در الاهيات اهل سنت، بنيان گذاردند و بويژه‏امروز، ترجمه‏هاى مكرر فلسفه تحليل زبانى (تحت تاثير نئوپوزيتويسم) از سوئى و مدرسه اگزيستانس از سوى ديگر، بعنوان قرائت‏بديل!! براى قرائت‏سنتى از كلام اسلامى توصيه مى‏شود!!
واقعيت نيز همين است كه "اشعرى‏گرى" در كلام و "طالبان‏گرى" در فقه، بهترين بستر براى رشد "كلام جديد"(الاهيات زدائى) و "شريعت جديد" (فقه زدائى) است.
مدرنيزم غربى و تحجر اشعرى، هيچيك به احياء فكر دينى نمى‏انجامد و انتقال‏گفتمان كلام مسيحى به جهان‏اسلام (بويژه حوزه علميه قم) بايد با تمركز و شعور و احتياط عقلى صورت گيرد و "معاصرانى كه متكلم نيستند" يا"متكلمانى كه معاصر نيستند"، هر دو، بحال رشد كلام اسلامى، مضر خواهند بود. نمونه‏اى از مضرات كمبود متكلم‏معاصر را كه براستى متكلم (اسلام شناس) و براستى معاصر (شبهه‏شناس) باشد، در همين تقرير غلط از رابطه دين بادنيا ملاحظه خواهيد كرد. زيرا بنابه قرائت‏سنتى!!، دين به دنيا سروكار دارد ولى براساس قرائت مدرن، "دين"، امرى‏شخصى است و حاكميت و سياست، بايد سكولاريزه گردد!!
والحمدلله اولا وآخرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 4:37 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

میلاد نورانی حضرت سیدالشهدا

و برادرش علمدار کربلا حضرت عباس

و اسیر کربلا حضرت سجاد گرامی باد

مژده كه از دامن امّ البنين

سرد زده خورشيد در اين سرزمين

میر و علمدار کربلا

نور دل حيدر وام البنين

 

 

 ماه بنى هاشم خورشيد حقّ

 

كوكب رحمت شه دنيا ودين

 آنكه شده دست يد اللهيش

چون اسد الله برون زآستين

 

اختر تابنده برج حيا

 

گوهر رخشنده بحر يقين

باد سحر هر دم از اين بوستان

مشگ برد تحفه به صحراى چين

 

خاك درش راز پى توتيا

 

حور برد سوى بهشت برين

قبله حاجات كه باب المراد

گشت ملقب ز جهان آفرين

 

طرفه نسيمش دم روح القدس

 

فرش حريمش پر روح الامين

همچو (رسا) دولت جاويد يافت

هر كه شد از خرمن او خوشه چين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

ولادت امام حسين عليه السلام

 

مشهور الست كه ولادت امام حسين عليه السلام در مدينه در سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت واقع شده است بعضى پنجم ماه مذكور نيز گفته اند.
ابن شهر آشوب رحمه الله مى گويد: ولادت آن حضرت پس از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السلام ، و آن روز شنبه با پنجشنبه ماه شعبان سال چهارم هجرت بوده است .
و نيز گفته شده است كه ما بين آن حضرت عليه السلام و بردارش امام حسن مجتبى عليه السلام فاصله نبوده مگر به اندازه مدت حمل ، مدت حلم شش ‍
ماه بوده است .
(22)
در توقيع حضرت صاحب الامر عليه السلام به قاسم بن علاء همدانى ولادت امام حسين عليه السلام روز پنج شنبه سوم ماه شعبان دانسته شده بعضى آخر ماه ربيع الاول سال سوم هجرت نيز گفته اند كه خلاف مشهور است . (23)
شاه شهيدان  
نام : حسين عليه السلام ، در تورات شبير و در انجيل طاب آمده است .
پدر: على بن ابى طالب عليه السلام .
مادر: فاطمه زهرا عليها السلام .
جد: رسول الله صلى الله عليه و آله .
جده : خديجه بنت خويلد سلام الله عليها.
كنيه : ابوعبدالله و ابو على .
لقب : رشيد، و فى ، طيب ، السيد، الزكى ، المبارك ، التابع لرضات الله ، الدليل على ذات الله ، سبط، شهيد و سعيد.
نقش نگين انگشتر امام حسين عليه السلام در فصول المهمه آمده است :
لكل اجل كتاب و در وافى از امام صادق عليه السلام روايت شده است :
حسبى الله و از امام رضا عليه السلام روايت شده است : ان الله بالغ امره
(24)
تولد امام حسين عليه السلام  
شيخ طبرسى رحمة الله و ديگران به سند معتبر از امام رضا عليه السلام نقل كرده اند كه چون امام حسين عليه السلام متولد شد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله به اسماء بنت عميس فرمود: مرا بياور اسماء گفت : آن نوزاد مقدس را در جامه سفيدى پيچيده به محضر نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بردم ، حضرت او را گرفته در دامن قرار داد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت .
جبرئيل نازل شد و گفت : خداى بزرگ سلام مى رساند و مى فرمايد: چون على عليه السلام نسبت
(25) به تو منزله هارون است نسبت به موسى پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام گذار شبير است و چون لغت عربى است او را حسين نام گذار. (26)
پس پيامبر بزرگوار او را بوسه داد و گريست و فرمود: تو را معصيتى بزرگ در پيش است پروردگار را لعنت كن قاتل او را. فرمود اى اسماء اين خبر را به فاطمه مگو چون روز هفتم شد نبى اكرم فرمود: فرزند مرا بياور، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفندى براى امام حسين عليه السلام عقيقه كرد، يك ران قربانى را به قابله داد و سر نوزاد عزيزش را تراشيده و به وزن موى سرش نقره صدقه داد (27) پس او را در دامن خود قرار داد و فرمود: اى اباعبدالله ، چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو سپس نبى اكرم بسيار گريه مى كرد اسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، اين چه گفتارى است كه در روز نخستين ولادت بر زبان جارى كردى و امر نيز فرمودى و گريه مى كنى ؟!
حضرت فرمود: مى گويم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهى ستمگر از بنى اميه او را خواهند كشت خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند بزرگ كافر خواهد شد.
نبى اكرم صلى الله عليه و آله گفت : خداوندا مى خواهم از تو در حق اين دو فرزندم آنچه خواست ابراهيم در حق ذريت خود خداوندا، تو دوست دار ايشان را و دوست دار، هر كه دوست مى دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمين پر شود.
(28)
نام امام حسين عليه السلام از نام خداوند متعال گرفته شده
ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عليه روايت كرده است : هنگامى كه خدا آدم را آفريد در سمت راست عرش پنج شبح نور ديد كه در سجده و ركوع هستند آدم پرسيد: اين پنج شبح كه در هيبت و صورت من هستند كيانند ؟ پاسخ آمد:
اينان پنج تن از فرزندان تو هستند كه پنج نام براى آنها از نام هاى خود مشتق كرده ام و اگر براى ايشان نبود، بهشت و جهنم و عرش و كرسى آسمان و زمين و فرشتگان و آدميان و جنيان را نمى آفريدم ، پس من محمود و اين محمد است ، و من عالى هستم و اين على است ، و من فاطرم و اين فاطمه است و من احسانم و اين حسن است ، و من محسنم ، و اين حسين است ، به عزتم سوگند كه هر كس ذره اى از كينه ايشان در دل داشته باشد، او را داخل آتش مى كنم ايشان برگزيدگان من هستند و به ايشان نجات مى دهم ، و به ايشان هلاك مى كنم ، هرگاه حاجتى دارى به اين پنج تن متوسل شود، پس ‍ پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: ماييم كشتى نجات ، هر كس به آن متعلق شود نجات يابد و هر كس از آن برگردد هلاك شود.
(29)
فرشته آزاد شده امام حسين عليه السلام  
شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه چون امام حسين عليه السلام متولد شد خداى جهان آفرين به جبرئيل امر كرد كه با هزار ملك براى تهنيت از طرف خداوند و از طرف خود به محضر مبارك پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شود جبرئيل عبوريش از جزيره اى افتاد با فرشته اى رو به رو شد كه از حاملان عرش ‍ الهى بود خداوند او را به امرى مقرر داشته بود و او در فرمان الهى كندى كرده بود، خداوند عالم هم بالش را در هم شكسته و او را در آن جزيره انداخته بود آن فرشته در آن جزيره مدت هفتصد سال بود كه خدا را عبادت مى كرد در روايتى آمده است كه خداوند بزرگ او را مخير كرد مابين عذاب دنيا و عذاب قيامت ، او عذاب دنيا را اختيار كرد سپس خدا او را در آن جزيره شكنجه داد آن فرشته ديد كه جبرئيل با فرشتگان فرود مى آيند از او پرسيد كه اراده كجا داريد ؟گفت :
خداى بزرگ به محمد صلى الله عليه و آله فرزندى كرامت فرموده است .
مرا امر كرده كه او را مبارك باد بگويم .
فطرس گفت : اى جبرئيل مرا نيز با خود ببر، شايد كه آن حضرت براى من دعا كند تا خداوند بزرگ از من در گذرد جبرئيل او را با خود به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برد تبريك عرضه داشت و شرح
(30)
حال فطرس را به عرض رسانيد. نبى اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل به فطرس بگو كه خود را به قنداقه اين مولود بمالد و به محل خود باز گردد فطرس خود را به قنداقه امام حسين عليه السلام ماليد، (31)
بال هايش ، روييد و به آسمان پرواز كرد و عرض كرد:
يا رسول الله ، همانا زود باشد كه اين مولود را امت تو شهيد كنند و اين نعمت كه از طرف امام حسين عليه السلام به من رسيد در عوض آن هر كس ‍ به او سلام كند من سلامش را به او برسانم و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلواتش را به او مى رسانم
(32) طبق روايات ديگر چون فطرس به آسمان بالا مى رفت مى گفت : كيست چون من و حال آن كه من آزاد كرده حسين بن على و فاطمه و محمد صلى الله عليه و آله هستم .
جبرئيل
گهواره جنبان امام حسين عليه السلام
علامه مجلسى رحمه الله مى گويد: در احاديث معتبر از طرق شيعه و سنى روايت كرده اند كه بسيار مى شد فاطمه عليها السلام در خواب بود و امام حسين عليه السلام در گهواره مى گريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را مى جنباند و با او سخن مى گفت و او را ساكت مى كرد چون فاطمه عليهاالسلام از خواب بيدار مى شد مى ديد كه گهواره آن حضرت مى جنبد، وكسى با آن حضرت سخن مى گويد، ولى فاطمه عليهاالسلام كسى را نمى ديد، چون جريان امر با به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت حضرت فرمود: او جبرئيل است .
نيز روايت كرده اند: چون آن حضرت در شب تا در جايى مى نشست از پيشانى و زير گلوى آن حضرت نور مى درخشيد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله اين دو جا را بسيار مى بوسيد.
(33)
الشمس قسم به روى نيكو حسين و الليل سواد طره موى حسين

آن سوره كه بى بسمله در قرآن است

 

بسم اللهش هلال ابروى حسين

جوهرى
در منازل وحى
 

اين جا پيرامون گهواره اى صدمه اى نغمه ملائكه اى مى آيد كه نقشه نظام امتى را به اهل خانه مى آموزد اين جا آهسته قدم برداريد، سر و صدا نكنيد اين جا قنداقه اى در گهواره است كه جبرئيل براى او لالايى مى گويد جبرئيل اين جا گهواره كسى را مى جنباند كه بعدها دنيا را مى جنباند.
آهسته باشيد كه جبرئيل لاى لاى خواب براى اين كودك نوزاد زمزمه مى كند و به جاى شير، پستان مادر به بهره هاى شير بهشت او را نويد مى دهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

خواب ام الفضل  
ام الفضل كه دختر حارث (41) زوجه عباس بن عبدالمطلب است مى گويد: پيش از تولد امام حسين عليه السلام در خواب ديدم كه پاره اى از گوشت مبارك (42) پيامبر صلى الله عليه و آله جدا شده و به دامن من افتاده تعبير اين خواب را از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم حضرت فرمود: خواب خوبى ديده اى ، مولودى از فاطمه به نام حسين به دنيا مى آيد، او را به تو مى سپارم پس از تولد آن بزرگوار نبى گرامى صلى الله عليه و آله او را به نام ام الفض سپرد.
ام الفضل مى گويد: او را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بردم ، حضرت او را بر زانوى خويش نهاد و بسيار بوسيد پس از لحظه اى من او را از حضرت گرفتم امام حسين عليه السلام گريه كرد پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شده فرمود: اى ام الفضل ، هيچ مى دانى آزردن حسين كارى آسان نيست من حسين را گذاشتم تا براى حضرت آب بياورم پس از لحظه اى باز گشتم ، ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه مى كند پرسيدم يا رسول الله چرا گريه مى كنيد ؟
فرمود: لحظه اى پيش جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه امتم اين فرزند را به قتل مى رساند و او را با لب تشنه شهيد مى كنند.
(43)
ام الفضل لببه كبرى همسر عباس بن عبدالمطلب مواظب پرورش حسين عليه السلام بود او را نوازش مى كرد و با اين نغمه او را در گهواره خواب مى كرد يا در آغوش مهر خود بال و پر مى داد و بالا و پايين مى انداخت و مى خواند و گاهى به پشت كودك مى زد كه آرام بگيرد و به خواب برود:
يا بن رسول الله ، يا بن كثير الجاه ،
فرد بلا اشباه ،
اعاذه الهى ، من امم الدواهى ،
- اى پسر رسول خدا، اى پسر كثيره الجاه
- فردا بى بديل (حسين فرد بلا اشتباه است يا رسول الله ؟ )
- خدا من او را از تير بلا كه به سوى او هدف گيرى كنند در پناه خود نگهدار.
(44)
محمد صلى الله عليه و آله با دختر خود سخن مى گويد  
فاطمه عليهاالسلام را در آغوش گرفته بود پيامبر صلى الله عليه و آله او را در برگرفت و گفت : خدا لعنت كند كشندگانت را، خدا لعنت كند غارتگرانت را، خدا لعنت كند همدستانى كه به زيان تواند، خدا حكم كند ميان من و آنان كه يارى به زيان تو كنند، فاطمه عليهاالسلام گفت : پدر جان چه مى گويى ؟فرمود: دختر جان يادآور شدم آن آزار و ستم و بى وفايى كه پس از من و تو به او مى سد، حسين من در آن زمان ميان يك دسته غيرت مندان با عصبيت است ، اختران كويش تو گويى ستارگان آسمانند، در فداكارى و هديه جان بر يگديگر پيشى مى گيرند گويا اكنون من لشكرگاه و جاى بنه و تربت خاك آنان را مى بينم . (45)

با قلب بشر مومن و همراز حسين است

آن كس كه پناهش بدهد باز حسين است

از مردم دنيا مطلب حاجت خود را

درخواست از او كن كه سبب ساز حسين است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

                                   ازدواج امام حسين عليه السلام  
سپاه پيروزمند اسلام به شهر مدينه وارد شد، و اسيرانى گرانقدر همراه داشت در ميان آنها دختر يزدگرد شهريار ايران بود. پدر به سويى گريخته و دختر را گذارده و رفته بود،برادرانش به كشور چين پناه برده و خواهر را بى پناه گذارده بودند ولى اسلام پناه بى پناهيان بود و بزرگ ترين پناه را براى شاهزاده خانم بى پناه فراهم كرد.
شهرزاد اسير همراه سربازان به درون مدينه قدم گذارد، خبر در مدينه پخش ‍ شد، دوشيزگان شهر به تماشا آمدند پاره اى از بام سر مى كشيدند تا دختر شاهنشاه ايران را ببيند، مردم مدينه در پى كاروان اسير به سوى مسجد روانه شدند تا ببينند شهرزاده خانم چه مى كند و عمر با او چگونه رفتار مى كند.
خليفه با تنى چند از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بود كه كاروان به مسجد رسيد، سرپرست كاروان چنين گزارش داد: اين دختر يزگرد است كه اسير شده فاتح خراسان ما را فرمود كه به مدينه اش ‍ آورده تا خليفه سرنوشتش را معلوم سازد.
شهرزاده را نزديك عمر نشانيدند. شهرزاده كه رنج سفر اسارت را كشيده بود و از آينده در بيم و هراس بود، به ناگاه ناله اى زد و گفت : بيروج باذهر مز! عمر كه سخن او را دشنام پنداشت گفت : اين گبرزاده به ما بد مى گويد!
حضرت على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر بود گفت : نه چنين نيست به نياى خويش نفرين مى كند سپس سخن شهرزاده را براى عموم ترجمه كرده گفت : مى گويد روز هرمز سياه باد كه نواده اش اسر شده ؟!
حضرت على عليه السلام از كجا زبان فارسى مى دانست و نزد چه كسى آموخته بود ؟!
فرمان خليفه صادر شد: اين دختر و همراهانش را مانند ديگر اسيران به فروش برسانيد باز هم على عليه السلام به سخن آمد: اين كار شايسته نيست .
عمر پرسيد : با اين دختر چگونه رفتار كنيم ؟
حضرت على عليه السلام : به نظر خود دختر واگذاريد، هر كه را بپسندد، براى همسرى برگزيند.
شهرزاده به اطراف نگاهى كرد و يكايك حاضران را در نظر آورد، به هر چهره اى مى نگريست و از او مى گذشت همه حاضران را يكان يكان نگاه مى كرد، حاضران دسته جمعى مى نگريستند كه ديدند نگاه گذراى شاهزاده اسير بر چهره جوانى بايستاد و گذر نكرد، جوانى كه بيش از هجده بهار از عمرش نگذشته بود، رخسار زيبايش همچون خورشيد مى درخشيد نگاه دختر كه بر چهره جوان بايستاد، غم و اندوه خود را فراموش كرد.
سكوت عميقى سرتا سر مجلس را فرا گرفت ، همگى به دختر مى نگريستند و دختر به پسر مى نگريست و با خود مى انديشيد كه آرام جانم را يافتم ، آرامش قلبم را پيدا كردم آيا ممكن است كه اين پسر دخترى اسير را بپذيرد؟! مردان از زنان خواستگارى مى كنند، ولى اگر من از او خواستگارى كنم ، اميد مرا نااميد نخواهد كرد، باز هم به چهره جوان نگريست ، با خود گفت چهره اش چهره اميد است و رخسارش رخساره نويد، دست رد به سينه ام نخواهد گذارد، پس به خود قدرتى داد و از جاى برخاست و به سوى جوان رفت ،گام هايش لرزان و كوتاه بود، همان كه به كنار جوان رسيد همه ديدند كه دست سپيد و ظريفش را بر روى سر امام حسين عليه السلام نهاد.
صداى احسنت و آفرين از مجلسيان برخاست ، تماشاچيان ، ديدند كه شهرزاد پيغمبر زاده اى را برگزيد امام حسين عليه السلام تقاضاى دختر اسير را پذيرفت و وى را همسر خود قرار داد.
شهر بانو براى امام حسين پسرى بياورد كه تنها يادگار امام حسين بود، خليفه امام حسين بود و نسل امام حسين از وى به جاى ماند اين پسر امام چهارم ،امام زين العابدين عليه السلام بود كه على نام داشت شهر بانو در عمر كوتاه خود به وفادارى با امام حسين پرداخت ، عمر امام حسين هر چند كوتاه بود، ولى عمر، شهربانو كوتاه تر بود، شهربانو كه پسر بزاد، وا مام حسين دومى به جهان بشريت تقدم داشت خود، جهان را بدرود گفت ، و هسمر بزرگ خود را در سوك خود نشانيد شهرزاده ناز پرود بود و قدرت نداشت كه مصيبت جانگداز شوهر عزيزش را ببيند، به زودى از اين جهان سفر كرد، تا در آن جهان ، خانه را آب و جارو كرده به انتظار شويش بنشيند تاريخ نشان نمى دهد كه دوران انتظار چقدر طول كشيد، ولى آنچه قطعى است روزى انتظار به سر آمد و فراق پايان يافت ، همان روزى كه امام حسين عليه السلام افسر شهادت را به سر نهار و پيشواى شهيدان گرديد.
همسر ديگر امام حسين عليه السلام ، ليلا است كه براى اما حسين عليه السلام پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا،شبيه ترين كس به رسول خدا صلى الله عليه و آله رويش روى رسول ، خوش خوى رسول ، گفت و گويش گفت و گوى رسول خدا صلى الله عليه و آله هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست .
اين پسر على است و پسر بزرگ امام حسين عليه السلام كه در كربلا در ركاب پدر شهيد شد. ليلا دختر ابو مره ثقى است و نواده عروة بن مسعود.
عروه نياى ليلا از بزرگان عرب و سران عشيره ثقيف بود كه در طائف سكونت داشتند عروه نه تنها در ميان قوم خود، بلكه در ميان عرب مقامى بلند و منزلتى ارجمند داشت عروه به حضور مقدس پيغمبر اسلام ، شرفياب شد و اسلام آورد سپس به طائف بازگشت تا قوم خود را به اسلام دعوت كند قوم تثقيف ، با وى از در ستيزگى در آمدند و با دعوتش به دشمنى برخاستند، در برابر او مقاومت كردند و سرانجام سحرگاهى كه براى نماز برخاسته بود به شهادتش رسانيدند آرى عروه به دست دوستان كشته شد، نه به دست دشمنان امام حسين عليه السلام نيز چنين بود، به دست دوستان كشته شد.
ليلا، زمانى چند در خانه امام حسين عليه السلام به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين بزيست و نتوانست مصيبت جانسوز شوهر و داغ شهادت پسر را ببيند به زودى از اين جهان رخت بر بست و به جهان ديگر شتافت در آن جا به خواهرش شهربانو پيوست و بزرگزاده عرب با شاهزاده عجم در انتظار امام حسين عليه السلام نشستند تا اما حسين عليه السلام نيز بدآنها پيوست .
رباب نيز همسرى با وفا براى امام حسين بود تا دم واپسين از امام حسين جدا نشد و بار شهادت شوهر والامقام خود را بر دوش كشيد و به منزل رسانيد.
رباب پس از شهادت شوهر نيز دست از وفا برنداشت و همچنان به وفادارى پرداخت و فراق را تحمل كرد، تا مرگش دگر باره به امام حسين عع رسانيد و جدايى را برطرف ساخت .
رباب دخت ، امروالقيس كلبى است و مادر سكينه دختر دانشمند امام حسين عليه السلام ، و عبدالله كودك شيرخوار شهيد او است پس از شهادت امام حسين رباب به اسارت گرفته شد و به شام برده شد، هنگامى كه به مدينه بازگشت ، مجلس عزايى براى امام حسين عليه السلام تشكيل داد و آن قدر گريست كه اشك در ديدگانش خشك شد بزرگان قريش از وى خواستگارى كردند، همه را رد كرد و گفت : پس از پيغمبر قوم شوهرى نمى خواهم .
رباب بيش از يك سال پس از امام حسين عليه السلام زنده نماند، در تمام مدت يك سال به سوك شوهر نشست زير سقف نرفت از گرما و سرما پرهيز نكرد تا رنجور و بيمار گرديد، و در غم امام حسين عليه السلام جان داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

               امامان از نسل امام حسين عليه السلام  
از حضرت على عليه السلام پرسيدند: معناى سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: انى مخلف فيكم الثقلين كتاب والله و عترتى چيست و عترت چه كسانى هستند ؟
حضرت فرمود: من و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين كه نهمى آنها مهدى و قائم خواهد بود، عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيم ، عترت از قرآن جدا نمى شود و قرآن نيز از عتر جدا نمى گردد، تا در قيامت بر لب حوض كوثر با رسول خدا صلى الله عليه و آله ملاقات كنند.
حضرت على عليه السلام روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من دو چيز گرانبها را در ميان شما امت مى گذارم : كتاب خدا و عترت و اهل بيت اين دو چيز تا قيامت از هم جدا نخواهند شد
(54)
مانند اين دو انگشت جابر عرض كرد: يا رسول الله عترت تو كيانند ؟فرمود: على و حسن و حسين و امامانى كه از نسل حسين تا قيامت به وجود مى آيند.
عبدالرحمان بن كثيره مى گويد: به حضرت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كردم : معناى آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا )
(55) چيست ؟فرمود: اين آيه درباره على و حسين و حسن و فاطمه عليهاالسلام نازل شد بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام به امامت رسيد بعد از او حسن و بعد از حسن ، حسين به امامت رسيد، آنگاه نوبت به اين آيه رسيد: (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله )(56)
عدد فرزندان امام حسين عليه السلام از ستاره ها بيشتر است  
صاحب منتخب از تاريخ گزيده نقل مى كند: يزيد بن معاويه چهارده پسر داشت ولى امام حسين عليه السلام در وقت شهادت خود يك پسر بيشتر نداشت . با اين حال در تمام اقطار عالم عدد ايشان از ستارها بيشتر است و از فرزندان يزيد عليه اللعنة و العذاب نسلى باقى نمانده است . (57)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

                                        مناقب امام حسين عليه السلام
مروى است از ابى حجاب كه گفت : من ملاقات كردم مردى از بنى طرى و به او گفتم :به من رسيده كه شما شنيده ايد نوحه جن را كه بر امام حسين عليه السلام مى كردند گفتم : مرا از آن خبر نمى دهى ؟شيندم كه مى گفت در نوحه اين شعر را:

مسح الرسول جبينه فله بريق فى الخدود

ابواه من عليا قريش و جده خير الجدود

مسخ مى نمود پيغمبر صلى الله عليه و آله پيشانى مبارك امام حسين عليه السلام را به بوسه و غير آن پس او را درخشندگى و نورانيت بود در گونه هاى مباركش پدر و مادرش از بزرگان قريش بودند و جد او بهترين جدها بود. (137)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: دشمنى با اهل بيت عليهم السلام دشمنى با من است .
زيد بن ارقم مى گويد: در محضر خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بوديم كه طاهره با حسنين عليهماالسلام از منزل خويش به در آمده قصد حجره مقدس نمودند سپس اميرالمومنين على عليه السلام پشت سر آنها بيرون آمده رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرموده :
من احب هولاء فقد احبنى و من ابغض هولاء فقد ابغضنى .
آن كس كه محبت اينها را دارد مرا دوست داشته و هر كه با اينان كينه كند، با من دشمنى نموده است .
(138)
زر بن حبيش گويد: از محمد بن حنيفه شنيدم كه مى گفت : در ما خاندان شش خصل است كه در هيچ كس پيش از ما نبوده و در هيچ كس بعد از ما نخواهد بود، از ماست محمد صلى الله عليه و آله سيد رسولان و على عليه السلام سيد اوصيا و حمزة سيدالشهدا و حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت و جعفر بن ابى طالب كه با دو بال زينت شده در بهشت پرواز مى كند، هر جا بخواهد، و مهدى اين امت آن كه عيسى بن مريم پشت سرش نماز مى خواند. (139)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : ملعون است ، ملعون است كسى كه كور و نابيناست از فهم ولايت و دوستى اهل بيت من . (140)
خداوند عالم بهشت را به وجود حسنين عليهماالسلام زينت بخشيد  
على عليه السلام مى فرمايد: حسن و حسين عليهماالسلام در روز قيامت (141)
از دو سوى عرش به منزله دو گوشواره اند، عايشه نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه بهشت عرض كرد: پروردگارا! مرا زينت كن زيرا ساكنان من پرهيزكاران و نيكوكارانند. او وحى كرد، كه آيا زينت نكردم تو را به حسن و حسين . (142)

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

اين چه شمعى است كه جان ها همه پروانه اوست

هر كجا مى نگرم نور رخش جلوه گر است

هر كجا مى گذرم جلوه مستانه اوست

هر كس ميل سوى كرب و بلايش دارد

من ندانم كه چه سرى است كه در خانه اوست

رسول اكرم صلى الله عليه و آله بدن امام حسين عليه السلام را به چشم تشبيه كرده است !
ابوهريره مى گويد: روزى در حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله
با جمعى از زيادى از صحابه از جمله ابوبكر و عمر فضل بن عباس و زيد بن حارثه و عبدالله بن مسعود بوديم در اين اثناء امام حسين عليهماالسلام كه تازه راه افتاده بود از در وارد شد تا چشم پيغمبر بر او افتاد او را در آغوش ‍ كشيد و صورتش را بوسيد سپس دست هاى كوچك او را گرفت و به او فرمود: حرقة ، حرقة ترق عين بقعه يعنى اى بچه كوچكم ، اى بچه كوچكم ، از زانوان من بالا بيا و حسين هم از زانوان پيغمبر صلى الله عليه و آله بالا آمد تا به روى سينه او مى رسيد و دوباره پايين مى آمد.
آن روز پيامبر اين عمل را با حسين عليه السلام بسيار تكرار كرد سپس ‍ فرمود: بدن حسين من به چشم پشه مى ماند.
آن روز مراد رسول خدا صلى الله عليه و آله را كسى نفهميد، اما در اثر ترقى علم امروز با ميكرسكوپ چون به چشم پشه نظر كرده اند چشم او را سواخ سوراخ و مشبك ديده اند و متوجه شده اند كه پيغعمبر صلى الله عليه و آله مرادش آن بوده كه بدن حسين من چون چشم پشه مشبك خواهد گشت .
پس از اين مذاكرات پيغمبر دهان خود را بر دهان حسين گذاشت و او را مكيد و فرمود: خداوندا! من حسين را دوست دارم ، تو هم او را دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

سر مطهر را كجا به خاك سپردند؟  

درباره اين كه سر مطهر را كجا به خاك سپردند، نظرهاى گوناگونى ابراز شده كه ذيلا به آنها اشاره مى شود:
الف ) سر امام را در نجف اشرف ، كنار قبر حضرت على بن ابيطالب عليه السلام ، در طرف سر آن حضرت دفن كرده اند. اين نظر را برخى از علماى شيعه با استناد به رواياتى كه در كتاب كافى و تهذيب آمده ، پذيرفته اند. در يكى از اين روايات مى خوانيم : امام صادق عليه السلام به فرزند خود اسماعيل فرمودند كه سر بريده امام پس از بردن به شام ، توسط يكى از دوستداران ما ربودنه و در جوار اميرالمومنين عليه السلام دفن گرديد. اين نظريه را قرائن ديگرى نيز تاييد مى كند. از جمله آن كه در زيارت بالاى سر اميرالمومنين عليه السلام كه از امامان شيعه به دست ما رسيده ، زيارت حضرت حسين بن على عليه السلام نيز وارد شده است .
ب ) سر امام در كنار پيكر پاك حضرتش به خاك سپرده شده است . بنابر آنچه در كتاب گرانقدر بحار الانوار ذكر شده ، اين نظر را بيشتر عالمان اماميه پذيرفته و معتقدند كه حضرت على بن الحسين سر را به كربلا باز گرداند. سيد بن طاووس در لهوف مى فرمايد: سر مطهر امام به كربلا آورده شد و در كنار پيكر گلگون دفن گرديده . سيره شيعه نيز اين نظر را تاييد مى كند.
دانشمند مزبور در كتاب اقبال الاعمال نيز به اين نظريه متمايل است . ابن نما كه مردى مورد اعتماد و دانشمندى متتبع به شمار مى رود، در اين باره مى فرمايد: سر امام را در شهرها گرداندند، ولى سرانجام به كربلا عودت داده شد و همراه جسد مطهر دفن گرديد. سيد مرتضى و شيخ طوسى نيز با اين نظريه موافقت كرده اند. سبط ابن جوزى معتقد است كه سر بريده امام عليه السلام همراه با كاروان اسيران از شام به مدينه آورده شد و سپس آن را از مدينه به كربلا برده ، در كنار جسد مقدس حضرت به خاك سپردند.
ج ) كلينى در كتاب ارزشمند كافى از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه سر مطهر سالار شهيدان ، بيرون كوفه ، نزديك مرقد مطهر اميرالمومنين عليه السلام مدفون است .
د ) سر امام را در مدينه نزد مرقد مادرش فاطمه زهرا عليه السلام به خاك سپرده اند. اين مطلب را سبط ابن جوزى از كتاب الطبقات الكبرى نقل مى كند و مى نويسد: يزيد، سر امام را براى عمرو بن سعيد بن عاص ، فرماندار مدينه گسيل داشت و او آن را در كنار قبر مادر امام دفن نمود. ابو البركات شمس الدين محمد الباغندى الشافعى نيز در كتاب جواهر المطالب همين نظر را پذيرفته و آن را نظريه مشهور تاريخ نگاران و سيره نويسان مى داند.
ه‍) مدفن سر امام در دمشق است . سبط ابن جوزى به نقل از ابن ابى الدنيا مى نويسد: سر مطهر امام حسين عليه السلام در خزانه يزيد در دمشق يافت شد و در باب الفراديس به خاك سپرده شد.
بلاذرى و واقدى نيز در كتاب هاى خود همين مطالب را نقل كرده اند. در كتاب جواهر المطالب آمده كه سر مقدس امام تا پايان سلطنت يزيد در خزانه حكومتى حفاظت مى شد و پس از هلاكت وى در باب الفراديس دفن گرديد. در روايت ديگر آمده كه سليمان بن عبدالملك اموى اين كار را انجام داد و پس از آن كه سر مبارك را با پنج قطعه ديبا پوشانيد و با عده اى بر آن نماز گزارد، آن را به خاك سپرد.
عده اى معتقدند كه سليمان بن عبدالملك اموى سر را در قبرستان مسلمين دفن كرد. وى در زمان عمر بن عبدالعزيز از آن جا منتقل گرديد كه ظاهرا بايد به كربلا آورده شده باشد. ابن عساكر، بنا نقل جواهر المطالب گويد: پس از آن كه سر بريده امام را به دمشق آوردند، يزيد فرمان داد كه سه روز در برابر ديدگان مردم نصب شود، سپس آن را به جايگاه سلاح انتقال داد، تا آن كه خود به هلاكت رسيد. آن گاه سليمان اموى سر را در گورستان مسلمانان به خاك سپرد.
ابن نما مولف كتاب مثير الاحزان به نقل از منصور بن جمهور مى نويسد: پس ‍ از هلاكت يزيد و گشوده شدن خزانه او، به آن جا رفتم و ظرفى قيمتى يافتم و با خود پنداشتم كه در آن گنجى نهفته است . ظرف را به خدمتكار خود داده ، سفارش كردم كه از آن مراقبت نمايد. اما بعد از آن كه به سراغ گنج رفتم با سر مبارك امام روبه رو شدم ، بى درنگ آن را كفن كرده در باب الفراديس دفن كردم .
صاحب اعيان الشيعه معتقد است ، مركزى كه امروز در دمشق به نام مسجد راس الحسين يا مقام راس الحسين يا مشهد راس الحسين معروف و نزديك جامع دمشق است ، همان مدفنى است كه تاريخ نگاران بيان كرده اند.
و) مسجد رقه در نزديكى فرات . سبط ابن جوزى از عبداله بن عمر نقل مى كند كه يزيد سر مبارك امام را نزد آل ابى معيط فرستاد كه آنان در منطقه رقه مى زيستند. اين عده ، سر را در خانه اى دفن نمودند و اين خانه بعدها جزو مسجد جامع شد. گفته اند درختى در كنار مدفن سر مطهر بود كه به بركت آن سر همواره سبز ماند.
ز) مصر، همان جايى كه اكنون مشهد راس الحسين عليه السلام ناميده مى شود. خلفاى فاطمى سر را از دمشق به مصر انتقال داده در قاهره به خاك سپردند. اين مطلب را سبط ابن جوزى آورده است . مورخان مى نويسند: يكى از خلفاى فاطمى ، فردى را به عسقلان ، ناحيه اى بين مصر و شام ، روانه كرد. فرد مزبور در عسقلان سرى را يافت و مدعى شد كه سر اما حسين عليه السلام است . به دستور خليفه فاطمى اين سر به مصر منتقل و در مشهد الراس دفن شد. البته در اين مطلب ترديدى نيست كه چنين عمل در زمان خليفه فاطمى انجام گرفته است ، اما نمى توان قاطعانه گفت كه اين سر متعلق به امام عليه السلام بوده است . در هر صورت امروزه مشهد الراس زيارتگاه عمومى مردم بوده و آنان با علاقه بسيار به اين مركز رفت و آمد مى كنند.
در پايان ياد آورى اين نكته ضرورى است كه چهار نظريه اخير را تنها دانشمندان اهل سنت ابراز نموده اند، اما علماى شيعه اماميه به جز سه نظر نخست ، نظر ديگرى نداشته اند. والله اعلم .
آستانه راس الحسين عليه السلام
 
بين مورخان و روات و محققان در مورد محل دفن سر مقدس سيدالشهدا عليه السلام اختلاف است . سيد محسن امين در كتاب خويش اعيان الشيعه (1/626 - 627) هفت مورد را ذكر كرده كه مدفن سر مطهر ابى عبدالله الحسين عليه السلام است :
قول اول : علماى اماميه بر اين اند كه حضرت سجاد عليه السلام سر مبارك را به كربلا باز گردانيد و به بدن شريف سيدالشهدا عليه السلام ملحق فرمود: علامه مجلسى در بحار و ديگران اين معنى را تاكيد مى كنند. برخى نيز مى گويند كه يزيد سر مطهر را با اسراى كربلا به مدينه فرستاد سپس سر مطهر را به كربلا عودت داد و به بدن مقدس ملحق نمود. سيد ابن طاووس ‍ در كتاب خود اللهوف فى قتلى الطفوف ص 86 تصريح دارد كه سر مبارك را به كربلا بازگرداندند و به جسد مطهر ملحق داشتند.
قول دوم : بر اساس اخبار و روايت هايى كه از معصومين عليه السلام در كتاب الكافى و التهذيب و ديگر كتب شيعه ذكر شده ، جمعى از علماى شيعه بر آنند كه سر مبارك حضرت سيدالشهدا عليه السلام در نجف اشرف جنب مرقد حضرت اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام مدفون است و مى گويند، حضرت صادق عليه السلام به فرزند خويش اسماعيل فرمود، هنگامى كه سر مطهر را به شام حمل كردند يكى از شيعيان و موالى اهل بيت عليه السلام سر مبارك را ربود و در كنار اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام دفن كرد. در كتب معتبر زيارتنامه ها نيز استحباب زيارت امام حسين عليه السلام در بالاى سر حضرت امير المومنين عليه السلام در نجف اشرف آمده است .
قول سوم : در كتاب الكافى به سند از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آمده است كه سر مطهر در حومه كوفه دفن شده است .
قول چهارم : جمعى از مورخان گفته اند كه يزيد بن معاويه سر مبارك سيدالشهدا عليه السلام را به مدينه براى عمرو ابن سعيد بن عاص ارسال داشت و وى سر مطهر را در بقيع دفن نمود و در آن هنگام مروان بن حكم در مدينه بود و سر مطهر را گرفت و گفت : به خدا قسم ايام عثمان را به خاطر مى آورم .
قول پنجم : سيد محسن امين در اعيان الشيعه به نقل از سبط ابن الجوزى مى نويسد كه يزيد سر مطهر سيدالشهدا عليه السلام را در مقابل سر عثمان به رقه براى آل ابى معيط ارسال داشت و آنها سر مطهر را در خانه هاى خويش دفن نمودند و بعد خانه هاى آنان داخل مسجد جامع رقه افتاد كه قبر مطهر سر سيدالشهدا عليه السلام داراى ضريحى گشت و در كنار آن درخت سدره اى سبز شد.
قول ششم : جمعى كثير از مورخان بر آنند كه سر مطهر حضرت سيد الشهدا عليه السلام در انبار اسلحه يزيد به معاويه باقى ماند و پس از به هلاكت رسيدن يزيد و در عصر سليمان بن عبدالملك سر شريف را آوردند و كفن نمودند، سپس بر آن نماز خواندند و در باب الفراديس ، محل آستانه راس ‍ الحسين عليه السلام در شهر دمشق دفن نمودند، اين آستانه مطهر فعلا در ضلع جنوب شرقى مسجد اموى دمشق به نام آستانه راس الحسين و يا مقام راس الحسين عليه السلام شهرت دارد. در ورودى به آستانه مباركه از ضلع شرقى مسجد اموى است كه داخل يك رواق به مساحت حدود 100 متر مربع قرار دارد و از آن جا وارد رواق دوم آستانه كه به شكل مستطيل است مس گردند.
در اين رواق مقام حضرت سجاد عليه السلام واقع است و بعد داخل حرم مطهر آستانه راس الحسين عليه السلام مى گردند كه در كنار ديوار شمال غرب حرم ضريح واقع است و محل دفن سر مطهر حضرت سيد الشهدا عليه السلام مى باشد. حرم آستانه داراى گنبد كوچكى است كه از داخل گنبد گچ برى و با رنگ سبز پوشيده شده است . ديوارهاى حرم مطهر حدود سه متر است و از سنگ مرمر سفيد تشكيل مى گردد كه داراى حواشى از سنگ سياه است و در وسط سنگها نام دوازده امام عليهم السلام به شكل زيبايى حجارى برجسته شده و در داخل گنبد احاديثى در وصف خاندان عصمت و طهارت كتيبه شده است .
قول هفتم : يكى از باشكوهترين مساجد شهر قاهره آستانه راس الحسين عليه السلام است كه نزد مصرى ها به نام مشهد راس الحسين عليه السلام شهرت دارد. بسيارى از مورخان از جمله مقريزى در الخطط و ياقوت حموى در معجم البلدان (4/554) به اين نكته اشاره كرده و مى گويند يزيد دستور داده بود سر مبارك را در بلاد اسلامى به علامت پيروزى و ايجاد رعب و وحشت گردش دهند. و شهر عسقلان كه بين مصر و شام واقع است پايان اين ماجرا و طواف بود. امير عسقلان سر مطهر ابى عبدالله الحسين عليه السلام را دفن كرد، سپس زمانى كه فاطميان در مصر به قدرت رسيدند، پس از تفحص دقيق آن را از عسقلان طى تشريفات خاصى به قاهره حمل نمودند و در روز يكشنبه هشتم جمادى الاخر طى تشريفات خاص و همراه موكب شكوهمند و عظيمى از نظاميان و علما و اعيان و اشراف كه در پيشاپيش آنان امير مصر الصالح طلائع بن رزيك بود پابرهنه به سمت كاخ زمرد آوردند و سپس در قبه الديلم دفن كردند. اين آستانه همواره يكى از زيارتگاه هاى مهم شيعيان جهان بوده و در تمام اوقات حرم آستانه مملو از زائران به ويژه شيعيان مصر و قاره آفريقاست . مخصوصا در ده روز محرم و روز عاشوراى حسينى موكب عزادارى و روضه خوانى برقرار است .
جمال الدين ابوالمحاسن يوسف اتابكى در كتاب خود النجوم الزاهره فى ملوك مصر والقاهره (5/153 - 154) مى نويسد:
در روز عاشورا خليفه از انظار به دور بود و لباس عزا بر تن مى كرد و با قاضى و حاشيه خويش به سمت آستانه حسينى در قاهره مى رفت . قبل از بناى اين آستانه ، عزادارى را در جامع الازهر اقامه مى كردند ولى بعد همگى در آستانه حسينى مى نشستند و در كنار آنها امرا و اعيان و توليت عظمى و وزرا و تمام خدمه آستانه گرد هم مى آمدند، سپس روضه خوانى شروع مى گشت و رثا درباره امام حسن و امام حسين عليه السلام مى خواندند و همگى مشغول شيون و گريه و ناله مى شدند
ابن بطوطه كه در سال 725 قمرى از اين آستانه ديدار كرده ، در وصف آن چنين اظهار مى دارد:
از مزارات متبركه مصر مشهد عظيم الشان مقدسى است كه در جايگاه سر امام حسين بن على عليه السلام ساخته شده و رباطى وسيع و بسيار عالى دارد كه بر درهاى آن حلقه ها و صفحه هاى نقره كار گذاشته اند و احترام و تعظيمى را كه سزاوار چنان مقامى است درباره آن مرعى مى دارند.
اين آستانه كه امروز در نزديكى خان الخليل واقع است ، از عظيم ترين آثار عصر فاطميان است و از بزرگ ترين مساجد شهر قاهره به حساب مى آيد. در وسط حرم بزرگ و مجلل آستانه ضريح نقره اى بزرگى نصب شده كه از سوى طايفه اسماعيليه نزاريه به اين آستانه اهدا گشته است .
(704)
فصل هشتم : سر مطهر شهيدان ، در دمشق  
صاحب اعيان الشيعه مى نويسد: در دمشق ؛مقبره اى است به نام مقبره باب الصغير. بعد از سال 1321 نگارنده اين مقبره را مشاهده نمود. بر سر در مقبره سنگى وجود داشت كه بر آن اين عبارت ديده مى شد:
اين جا جايگاه سرهاى مطهر عباس بن على ، على بن الحسين الاكبر و حبيب بن مظاهر است . چند سال بعد هنگام تجديد بناى مقبره ، سنگ مزبور از بين رفت و به جاى آن ضريحى در داخل مقبره قرار دادند كه بر روى آن نام بسيارى از شهيدان كربلا نقش شده بود. اما حقيقت آن است كه اين مقبره منسوب به همان سه بزرگوارى است كه نام برديم .
البته در مورد صحت چنين انتسابى ، با توجه به آن كه يزيد پس از ايجاد رعب و وحشت در دل مردم ، چاره اى جز دفن سر شهدا نداشت ، بعيد به نظر نمى رسد كه اين سه سر در مقبره مزبور به خاك سپرده شده و نام آنها مضبوط مانده باشد.
مقام رووس الشهدا
 
از جمله مقامات باب الصغير، كه نام قبرستانى در دمشق مى باشد، مقام رووس الشهدا است كه مرقدى در آنجا ساخته شده و 16 علامت بر روى آن به نشانه 16 سر گذاشته شده است . نام شهدايى كه اين مقام به آنان منسوب است از قرار زير است :
1. ابوالفضل العباس بن امير المومنين عليه السلام
2. على بن الحسين الاكبر
3. حبيب بن مظاهر
4. قاسم بن الحسن
5. عبدالله بن على
6. عمر بن على
7. الحر الرياحى
8. محمد بن على
9. عبدالله بن عوف
10. على بن ابى بكر
11. عثمان بن على
12. جعفر بن على
13. جعفر بن عقيل
14. محمد بن مسلم
15. عبدالله بن عقيل
16. حسين بن عبدالله
آستانه رووس الشهدا
 
اين آستانه مطهر كه در باب الصغير شهر دمشق واقع است ، يكى از زيارتگاه هاى شيعيان جهان مى باشد. پس از واقعه كربلا، در سال 61 ق ، سرهاى مقدس شهداى كربلا از كوفه به شام فرستاده شد و جهت ايجاد رعب و فزع در دل مسلمانان و مخالفان و به علامت پيروزى ، در كوچه و بازار طواف داده شد.
سپس يزيد بن معاويه دستور دفن آنها را صادر كرد و سرهاى مبارك را در باب الصغير دفن نمودند. اين آستانه ، سرهاى مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، حضرت على اكبر عليه السلام ، حضرت قاسم عليه السلام ، جعفر ابن عقيل ، جعفر بن على ، حبيب بن مظاهر اسدى ، حر رياحى ، عمر بن على ، عبدالله بن على ، محمد بن على ، عبدالله ابن عوف ، محمد بن مسلم ، عبدالله بن عقيل ، حسين بن عبدالله ، على بن ابى بكر و عثمان بن على را در بردارد.
سيد محسن امين ، اين آستانه مقدسه را بدون شك و ترديد مدفن سرهاى بريده شهداى كربلا مى داند ولى در تعداد سرهاى مطهرى كه مدفون اند ترديد دارد و مى نويسد:
بعد از سال 1321 ق در مقبره مشهور به باب الصغير دمشق آستانه اى را ديدم كه بر روى آن سنگى بود و بر سنگ مذكور چنين ذكر گشته بود: هذا مدفن راس العباس بن على و راس على بن الحسين الاكبر و راس حبيب بن مظاهر آنگاه بعد از چند سال اين آستانه را خراب نمودند و تجديد بنا كردند و اين سنگ را برداشتند و ضريحى را داخل آستانه نصب نمودند و نام جمعى از شهداى كربلا را به آن اضافه كردند، ولى در حقيقت اين آستانه منسوب به سرهاى شريف سه نفر است كه در بالا نام آنها را ذكر نموديم .
لازم به توضيح است كه بدون شك و ترديد تمامى سرهاى شريف شهداى كربلا به شام حمل گشت در اين آستانه دفن شده ، به استثناى سر مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام كه خود تاريخچه مفصلى دارد. ظاهرا بر سنگى كه صاحب اعيان الشيعه در سال 1321 قمرى مشاهده نموده ، فقط نام مشهورترين شهداى كربلا جهت علامت و حفظ محل دفن ثبت شده بود و هرگز مقصود اين نبوده كه اين آستانه فقط به سر مطهر سه نفر تعلق دارد، چه بر يك در قديمى كه ساخت آن به قبل از ديدار سيد محسن امين مى رسد و سابقا در قاب چوبى بوده و بر اثر مرور زمان پوسيده و فعلا داراى قاب آهنى است ، نام شانزده نفر از شهداى كربلا ذكر شده كه عينا از روى در مذكور نقل و در اول مقاله درج گرديد. اين آستانه فعلا داراى صحن وسيعى است كه حرم شريف در وسط آن واقع است و يك در ورودى به حرم مطهر دارد كه نام شانزده نفر از شهداى كربلا بر روى آن با نقوش ديگر به شكل بر جسته ثبت است . در وسط حرم ضريحى فولادى و بالاى ضريح گنبد گچى قرار دارد و در اطراف گنبد از داخل اسماء دوازه امام عليه السلام به چشم مى خورد. توليت اين آستانه با خاندان آل مرتضى است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

خطبه ام كلثوم عليه السلام در كوفه  

ام كلثوم - دختر امير مومنان على عليه السلام - در همان روز، در حالى كه صداى او به گريه بلند بود، از پشت پرده اين خطبه رسا را يراد كرد:
يا اهل الكوفه ! سوءا! لكم ، مالكم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم امواله وورثتموه ، و سبيتم نساءه ، و نكبتوه ؟ فتبا لكم و سحقا
ويلكم اتدرون اى دواه دهتكم ؟ و اى وزر على ظهوركم حملتم ؟ واى دما سفكتموها؟ و اى كريمه اهتضمتموها؟ و اى صبيه سلبتموها؟ و اى اموال نهبتموها؟ قتلتم خير رجالات بعد النبى و نزعت الرحمه من قلوبكم ، الا ان حزب الله هم الغالبون و حزب الشيطان هم الخاسرون .
اى كوفيان ! سيمايتان زشت و ناپسند باد! كه حسين عليه السلام را (در ميدان جنگ و در دست دشمن ) تنها گذاشتيد و او را كشتيد، (و به اين هم بسنده نكرديد) و اموال او را به يغما برديد! گويى كه آن اموال از طريق ارث به شما رسيده است ! پردگيان حرم او را اسير كرديد و آنان را مورد شكنجه و آزار قرار داديد، نابود گرديد، آيا مى دانيد چه وزر و وبالى را به گردن گرفتيد؟ و چه گناه گرانبارى را بر دوش خود نهاديد؟ و چه خونهاى (پاك و مقدسى را بر روى زمين ) ريختيد؟ و چه بانوان گرانقدرى را (در سوگ جگر گوشگان خود) داغدار كرديد؟ و چه اموالى را (از ما خاندان رسالت و امامت ) به تاراج برديد؟
مردانى را - كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله - از بهترينها بودند، از دم تيغ گذرانيديد! گويى عاطفه و احساس مهربانى از دلهاى شما ريشه كن شد! آگاه باشيد كه حزب خدا پيروز، و حزب شيطان ( شكست خورده و) زيانكارند.
آنگاه اين ابيات را بر زبان جارى كرد:

قتلتم اخى صبرا فويل لامكم
ستجزون نارا حرها يتوقد
سفكتم دما حرم الله سفكها
و حرمها القرآن ثم محمد
الا فابشروا بالنار انكم غدا
لفى سقر حقا يقينا تخلدوا
و انى لابكى فى حياتى على اخى
على خير من بعد النبى سيولد
بدمع غزير مستهل مكفكف
على الخد منى دائما ليس يجمد

برادر مرا به زارى كشتيد، مادرتان به عزايتان بنشيند، كيفر شما آتش شعله ور و بر افروخته دوزخ است ، خونهاى پاكى را به زمين ريختيد كه خداوند براى آنها حرمت قائل بو، و نيز قرآن كريم و رسول خدا محمد مصطفى ، هان كه شما را به آتش دوزخ بشارت مى دهم كه شما فردا بدون ترديد در ژرفاى جهنم به عذاب ابدى گرفتار خواهيد بود، من ، پيش از مرگ و در زمان حيات خود بر (مظلوميت ) برادرم مى گريم ، بر كسى كه بعد از رسول خدا از بهترينها بود، (آنهم گريستنى ) با قطرات اشك فراوان كه (مدام ) بر صفحه صورتم مى غلطد و هرگز خشك نگردد. راوى گويد: پس از آن روز، ديگر هيچكس زن و مرد بسيارى را چون آن روز، گريان نديده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

خطبه تاريخى امام سجاد عليه السلام در كوفه  
در اين اثناء امام زين العابدين عليه السلام از سراپرده خود بيرون آمد و با اشاره مردم را به سكوت دعوت كرد، نفسها در سينه ها ماند و سكوت مطلق همه جا را فرا گرفت ، آنگاه امام سجاد عليه السلام اين گونه خطبه تاريخى خود را ايراد فرمود: پس از حمد و ثناى الهى ، از رسول خدا صلى الله عليه و آله ياد كرد و بر او درود فرستاد و خطاب به مردم گفت :
ايها الناس من عرفنى فقد عرفنى ، و من لم يعرفنى فانا على بن الحسين المذبوح بشط الفرات من غير ذحل و لاترات ، انا ابن من انتهك حريمه و سلب نعيمه و انتهب ماله وسبى عياله ، انا ابن من قتل صبرا، فكفى بذلك فخرا.
ايها الناس ! ناشدتكم بالله هل تعلمون انكم كتبتم الى ابى وخد عتموه ، و اعطيتموه من انفسكم العهد و الميثاق و البيعه ثم قاتلتموه و خذلتموه ؟ فتبالكم ما قدمتم لانفسكم و سوء لرايكم ، بايه عين تنظرون الى رسول الله صلى الله عليه و آله يقول لكم : قتلتم عترتى و اننهكتم حرمتى فلستم من امتى .
اى مردم ! هر كس مرا مى شناسد، مى داند كه من كيستم ، و آن كه مرا نمى شناسد (بداند كه ) من على فرزند حسين هستم كه او را در كنار فرات (با كامى خشكيده و عطشنان ) بدون هيچ گناهى ، از دم شمشير گذراندند، من فرزند آن كسى هستم كه پرده حريم حرمت او را دريدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجير اسارت كشيدند، من فرزند آن كسى هستم كه او را به زارى كشتند، و همين افتخار ما را بس است .
اى مردم ! شما را به خدا سوگند آيا به خاطر داريد كه به پدرم نامه ها نوشتيد (و او را دعوت كرديد) ولى با او نيرنگ باختيد؟ (به خاطر داريد كه ) با او پيمان وفادارى بستيد و با او (نماينده او) بيعت كرديد، ولى (به هنگام حادثه ) او را تنها گذارديد؟ (و به اين هم بسنده نكرديد) و با او به پيكار برخاستيد؟ شما را هلاكت و نابودى باد! چه بد توشه اى از پيش براى خود فرستاديد! و راى شما چه زشت و ناپسند بود.
به من بگوئيد كه با كدام چشم مى خواهيد به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله بنگريد
هنگامى كه به شما بگويد: عترت مرا كشتيد، حريم مرا شكستيد، پس شما ديگر از امت من به حساب نمى آييد؟
وقتى سخن امام بدين جا رسيد، از هر طرف صداى آن جماعت بيشمار به گريه بلند شد و به همديگر مى گفتند: (ديديد) كه نابود شديد و در نيافتيد؟
امام سجاد عليه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آن كس ‍ باد كه پند مرا بپذييرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول صلى الله عليه و آله و دودمان او به خاطر بسپاريد، چرا كه من به نيكى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيروى مى كنم و رفتار او را در پيش مى گيرم .
مردم يكصدا بانگ برداشتند كه : اى پسر پيامبر خدا! ما فرمانبردار فرامين توايم ! و پيمان تو را محترم و دلهاى خود را به جانب تو معطوف مى داريم ! و هواى تو را در سر مى پروريم ! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنكه با تو در آميزد، بستيزيم ! و با هركس تسليم فرامين تو باشد، از در آشتى در آييم ! و يزيد را (از اريكه قدرت به زير كشيم و او را) اسير كنيم ! و از كسانى كه بر شما خاندان ستم روا داشتيد، بيزارى جسته و انتقام خون پاكان شما را از آنان بگيريم ! امام سجاد عليه السلام فرمود:
هيهات ! ايها الغدره المكره ! حيل بينكم و بين شهوات انفسكم ، اتريدون ان تاتوا الى كما اتينم الى آبائى من قبل ، كلا ورب الرقصات الى منى ، فان الجرح لما يندمل ، قتل ابى بالامس ، و اهل بيته معه ، فلم ينسنى ثكل رسول الله صلى الله عليه و آله و ثكل ابى و بنى و جدى شق لها زمى و مرارته بين حناجرى و حلقى ، و غصصه تجرى فى فراش صدرى ، و مسالتى ان لا تكونوا لنا و لا علينا.
هيهات ! اى بيوفايان نيرنگباز! در ميان شما و خواسته هاى شما پرده اى كشيده شده است ، آيا برآنيد كه با من نيز به همان گونه كه با پدران من رفتار كرديد، عمل كنيد؟ (مطمئن باشيد كه به ياوه هاى شما ترتيب اثر نمى دهم و) هرگز چنين نخواهد شد (كه شما مرا به راهى كه مى خواهيد سوق دهيد) به خداى را قصات
(729) به سوى منى سوگند، كه هنوز آن زخم عميقى كه ديروز از قتل عام و كشتار پدرم و فرزندان و (اصحاپيامبر او در قلب من پديده آمده است ، التيام نيافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله را فراموش نكرده بودم كه آلام و مصيبتهاى پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارى ، موى سر و صورت مرا سپيد كرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس مى كنم ، و اندوه اين آلام جانفرسا هنوز در قفسه سينه من مانده است ! خواسته من از شما اين است كه (حداقل بى تفاوت باشيد!) نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما از در جنگ و دشمنى در آييد! پس امام سجاد عليه السلام خطبه خود را با اين ابيات پايان داد:

لا غرو ان قتل الحسين شيخه
قد كان خيرا من حسين و اكرما
فلا تفرحوا يا اهل كوفه بالذى
اصيب حسين كان ذلك اعظما
قتيل بشط النهر نفسى فداوه
جزاء الذى ارداه نار جهنما

شگفت آور نيست اگر حسين كشته شد و پدر بزگواريش على ، كه به از حسين بود، او نيز كشته شد، اى اهل كوفه ! شادمان نباشيد به اين مصيبت كه بر حسين وارد شد كه اين مصيبتى است بزرگ ، جانم فداى آن كه در كنار نهر فرات شهيد شد، و كيفر آن كس كه او را كشت آتش جهنم است . (730)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:36 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

اغاز نبوت اخرین

پیامبر الهی حضرت خاتم الانبیاء

محمد مصطفی (ص) بر عموم رهروان راه ان

حضرت مبارک باد

 

 

یاران بهار رحمت و عید عدالت است

بر اخرین رسول سراغاز بعثت است

در روزهای اخر این ماه پر فروغ

گاه ظهور و جلوه مهد رسالت است

در فصل خزان بوی بهاری بر خاست

گل در چمن از نسیم جاری بر خاست

بر دشت کویر سینه انسانها

محمود برای ابیاری بر خاست

 

در غار حرا گشوده شد دفتر نور

دادند کتاب نور بر رهبر نور

شد بعثت والای محمد یعنی

گردید امین مکه پیغمبر نور

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

        

   مسجد ضرار

در  گذشته شمه‏اى از كارشكنى‏هاى منافقان مدينه را در پيشرفت اسلام نقل كرديم، اينان در هر بار با شكست رو به رو مى‏شدند و غالبا وحى آسمانى موجب رسوايى و سرافكندگى و كشف توطئه آنان مى‏گرديد، اين بار به فكر افتادند براى پياده كردن نقشه‏هاى خائنانه خود از همان نام دين و اسلام استفاده كنند و بدين منظور مسجدى در محله قبا بنا كنند و در زير پوشش دين، محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزى براى اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه‏هاى خود داشته باشند.

              

كسى كه بيشتر در بناى اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد، شخصى به نام ابو عامر راهب بود كه خود در مدينه نبود ولى از خارج به وسيله نامه‏ها و پيامهايى كه براى منافقان مى‏فرستاد، رهبرى آنها را به عهده داشت.

ابو عامر پدر همان حنظله غسيل الملائكة بود كه شرح فداكارى و ايمان وسرانجام شهادت جانگداز او را در جنگ احد پيش از اين ذكر كرديم، ابو عامر كه در سلك مسيحيان به سر مى‏برد در همان اوايل ورود اسلام به مدينه بناى مخالفت‏با اسلام و كارشكنى را در مدينه گذارد و چون نتيجه‏اى نگرفت و مطرود مسلمانان و مردم مدينه گرديد به مكه رفت و از آتش افروزان جنگ احد و احزاب و از همان افرادى بود كه در تحريك قريش و دشمنان اسلام به جنگ با مسلمين فعاليت زيادى داشت و با پيشرفت اسلام در جزيرة العرب و فتح مكه به طائف رفت و از آنجا نيز به شام گريخت ولى از فعاليتهاى تخريبى خود دست‏بردار نبود.

                

ابو عامر در ضمن نامه‏اى كه به منافقان نوشته بود دستور بناى اين مسجد را در محله قباء داده بود و آنها نيز دستورش را عملى كرده و مسجد مزبور را ساختند و هنگامى كه رسول خدا(ص)عازم تبوك بود پيش آن حضرت آمده معروض داشتند:

- اى رسول خدا ما براى بيماران و پيران و افراد زمين‏گيرى كه نمى‏توانند براى نماز به مسجد جامع بيايند و بخصوص در شبهاى زمستانى، سردى هوا و دورى راه مانع حضور آنها در مسجد قباء است مسجدى ساخته‏ايم و ميل داريم شما بدانجا بياييد و با خواندن يك نماز در آن مسجد آن را افتتاح فرماييد!

پيغمبر فرمود: من اكنون در جناح سفر هستم و اگر ان شاء الله از اين سفر بازگشتم بدانجا خواهم آمد.

                 

اكنون كه رسول خدا(ص)باز مى‏گشت در نزديكى مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است. رسول خدا(ص)به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه، دو نفر از قبيله عمرو بن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداى تعالى‏«مسجد ضرار»ناميد ويران كنند و اين بناى بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته‏بنديهاى سياسى عليه اسلام و مسلمين در آمده و كانونى براى ايجاد دو دستگى ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند.

و از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد و منافقان نيز از آن پس نتوانستند مركزى براى خود ترتيب دهند و پس از دو ماه نيزمرگ رئيس و بزرگ آنها يعنى عبد الله ابى پيش آمد و يكسره تشكيلات آنها را به هم زد.

                             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

بازگشتن خورشید

از حوادث سال هفتم يكى هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشيد است‏به دعاى رسول خدا(ص)كه كازرونى و ديگران نقل كرده‏اند، و حافظ گنجى شافعى آن را در فتح خيبر و هنگام تقسيم غنايم ذكر كرده است. ما آن را از روى مشكل الآثار علامه طحاوى(به نقل احقاق الحق)براى شما نقل مى‏كنيم، كه او به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان على(ع)نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشيد تا غروب شد و على نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پيغمبر نتوانست از جا برخيزد و چون پيغمبر برخاست‏به على(ع)فرمود: آيا نماز عصر خوانده‏اى؟عرض كرد: نه.

پيغمبر دعا كرده گفت: «

اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس‏»

[پروردگارا على(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشيد را براى او بازگردان. ]اسماء گويد: در اين وقت‏خورشيد را ديدم كه بازگشت و ديوارها را دوباره آفتاب گرفت تا على(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند، آن گاه غروب كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

داستان معراج رسول نور

 

داستان معراج رسول خدا(ص)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت‏به مكه در قرآن كريم در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده، يكى در سوره‏«اسراء»و ديگرى در سوره مباركه‏«نجم‏»، و تاويلاتى كه از برخى چون حسن بصرى، عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات كريمه قرآنى و صريح روايات متواتره‏اى است كه در كتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ گونه اعتبارى براى ما ندارد (1) ، و ايرادهاى عقلى ديگرى را هم كه برخى كرده‏اند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد، ان شاء الله. اما در كيفيت معراج و اينكه چند بار بوده و آن نقطه‏اى كه رسول خدا(ص)از آنجا به سوى مسجد الاقصى حركت كرد و بدانجا بازگشت آيا خانه ام هانى بوده يا مسجد الحرام و ساير جزئيات آن اختلافى در روايات ديده مى‏شود كه ما به خواست‏خداوند در ضمن نقل داستان به پاره‏اى از آن اختلافات اشاره خواهيم كرد و آنچه مشهور است آنكه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاى آخر توقف آن حضرت در شهر مكه اتفاق افتاد، اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبى از شبهاى سال بوده، باز هم نقل متواترى نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته‏اند.

 

و معروف آن است كه رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتى كه آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانها رفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد به طورى كه صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشى است كه امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مكه خواند، يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمه‏معصومين روايت‏شده كه فرمودند:

جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبى را كه نامش‏«براق‏» (2) بود براى او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوى بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، يكى هم مسجد كوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسى(ع) - و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كرده‏اند از جمله جاهايى را كه آن حضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه به صورت بقعه‏اى مى‏درخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مى‏آيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نيز در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زنى زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ولى رسول خدا(ص)بدو توجهى نكرده از وى در گذشت.

سپس به آسمان دنيا صعود كرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان بر آن حضرت سلام كرده و تهنيت و تبريك گفتند، و بر طبق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت كرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشته‏اى را در آنجا ديدم كه بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهره‏اى درهم و خشمناك داشت و مانند ديگران تبريك گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالك، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده مى‏شود بر او سلام كردم و پس از اينكه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبى از آن برخاست كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وى خواستم آن را به حال خود برگرداند. (3)

 

و بر طبق همين روايت در آن جا ملك الموت را نيز مشاهده كرد كه لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگويى كه با آن حضرت داشت عرض كرد: همگى دنيا در دست من همچون درهم(و سكه‏اى)است كه در دست مردى باشد و آن را پشت و رو كند، و هيچ خانه‏اى نيست جز آنكه من در هر روز پنج‏بار بدان سركشى مى‏كنم و چون بر مرده‏اى گريه مى‏كنند بدانها مى‏گويم: گريه نكنيد كه من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها مى‏آيم تا آنكه يكى از شما باقى نماند، در اينجا بود كه رسول خدا(ص)فرمود: براستى كه مرگ بالاترين مصيبت و سخت‏ترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا به گروهى گذشتم كه پيش روى آنها ظرفهايى از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مى‏خوردند و پاك را مى‏گذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها كيان‏اند؟گفت: افرادى از امت تو هستند كه مال حرام مى‏خورند و مال حلال را وامى‏گذارند، و مردمى را ديدم كه لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان را چيده و در دهانشان مى‏گذاردند، پرسيدم: اينها كيان‏اند؟گفت: اينها كسانى هستند كه از مردمان عيبجويى مى‏كنند، مردمان ديگرى را ديدم كه سرشان را به سنگ مى‏كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان كسانى هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمى‏خواندند و مى‏خفتند. مردمى را ديدم كه آتش در دهانشان مى‏ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مى‏آمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان كسانى هستندكه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند، گروهى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند و نمى‏توانستند از جا برخيزند گفتم: اى جبرئيل اينها كيان‏اند؟گفت: كسانى هستند كه ربا مى‏خورند، زنانى را ديدم كه بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زنانى هستند؟

گفت: زنان زناكارى هستند كه فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب مى‏دارند و سپس به فرشتگانى برخوردم كه تمام اجزاى بدنشان تسبيح خدا مى‏كرد. (4)

و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان كيان‏اند؟گفت: هر دو پسر خاله يكديگر يحيى و عيسى(ع)هستند، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادى راكه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايى را ديدم كه زيبايى او نسبت‏به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام كردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسيارى را نيز در آنجا ديدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردى را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است كه خدا وى را به اينجا آورده، بر او سلام كردم پاسخ داد و براى من آمرزش خواست و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى پيشين مشاهده كردم و همگى براى من و امت من مژده خير دادند.

سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردى را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست؟جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام كرده و پاسخ داد و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى ديگر مشاهده كردم.

 

آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردى گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مى‏گفت: بنى اسرائيل پندارند من گرامى‏ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولى اين مرد از من نزد خدا گرامى‏تر است و چون از جبرئيل پرسيدم: كيست؟گفت: برادرت موسى بن عمران است، بر او سلام كردم جواب داد و همانند آسمانهاى ديگر فرشتگان بسيارى را در حال خشوع ديدم.

سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته‏اى برخورد نكردم جز آنكه گفت: اى محمد حجامت كن و به امت‏خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردى را كه موى سر و صورتش سياه و سفيد بود و روى تختى نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت، و مانند فرشتگانى را كه در آسمانهاى پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايى از نور كه از درخشندگى چشم را خيره مى‏كرد و درياهايى از ظلمت و تاريكى و درياهايى از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت: اين قسمتى ازمخلوقات خداست.

و در حديثى است كه فرمود: چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت: برو!

در حديث ديگرى فرمود: از آنجا به‏«سدرة المنتهى‏»رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: اى جبرئيل در چنين جايى مرا تنها مى‏گذارى و از من مفارقت مى‏كنى؟گفت: اى محمد اينجا آخرين نقطه‏اى است كه صعود به آن را خداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مى‏سوزد، (5) آن گاه با من وداع كرده و من پيش رفتم تا آن گاه كه در درياى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت‏به نور وارد مى‏كرد تا جايى كه خداى تعالى مى‏خواست مرا متوقف كند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.

و در اينكه آن سخنانى كه خدا به آن حضرت وحى كرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن كريم به طور اجمال و سربسته مى‏گويد:

«فاوحى الى عبده ما اوحى‏»

[پس وحى كرد به بنده‏اش آنچه را وحى كرد]

و از اين رو برخى گفته‏اند: مصلحت نيست در اين باره بحث‏شود زيرا اگر مصلحت‏بود خداى تعالى خود مى‏فرمود، و بعضى هم گفته‏اند: اگر روايت و دليل معتبرى از معصوم وارد شد و آن را نقل كرد، مانعى در اظهار و نقل آن نيست.

 

و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه آن وحى مربوط به مسئله جانشينى و خلافت على بن ابيطالب(ع)و ذكر برخى از فضايل آن حضرت بوده، و در حديث ديگر است كه آن وحى سه چيز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتيم سوره بقره 3. آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غير از شرك. در حديث كتاب بصائر است كه خداوند نامهاى بهشتيان و دوزخيان را به او وحى فرمود.

و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود: پس از اتمام مناجات با خداى تعالى بازگشتيم و از همان درياهاى نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهى‏»به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

روايات ديگرى در اين باره

درباره چيزهايى كه رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلكه روى زمين مشاهده كرد روايات زياد ديگرى نيز به طور پراكنده وارد شده كه ما در زير قسمتى از آنها را انتخاب كرده و براى شما نقل مى‏كنيم:

در احاديث زيادى كه از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است كه رسول خدا(ص)صورت على بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده كرد و يا فرشته‏اى را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار على(ع)را داشتند خداى تعالى اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان كه ما فرشتگان مشتاق ديدار على بن ابيطالب مى‏شويم به ديدن اين فرشته مى‏آييم.

و در حديث نيز آمده كه صورت ائمه معصومين پس از على(ع)را تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده كرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد كه اينان حجتهاى الهى پس از تو در روى زمين هستند و آخرين ايشان كسى است كه از دشمنان خدا انتقام گيرد.

 

و نيز روايت‏شده كه رسول خدا(ص)فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور كرد كه على بن ابيطالب را پس از خود به جانشينى و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسرى او درآورم.

و در چند حديث نيز آمده كه خداى تعالى و پيمبرانى را كه ديدم از من سؤال مى‏كردند وصى خود على را چه كردى؟پاسخ مى‏دادم: او را در ميان امت‏خود به‏جاى نهادم و آنها مى‏گفتند: خوب كسى را جانشين خويش در ميان امت قرار دادى.

و در حديثى كه صدوق(ره)در امالى نقل كرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پيرمردى را ديد كه در زير درختى نشسته و بچه‏هايى اطراف او را گرفته‏اند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد كيست؟گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين كودكان كه اطراف او هستند كيستند؟گفت: اينها فرزندان مردمان با ايمانى هستند كه از دنيا رفته‏اند و اكنون ابراهيم به آنها غذا مى‏دهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگرى را ديد كه روى تختى نشسته و چون نظر به جانب راست‏خود مى‏كند خوشحال و خندان مى‏شود و هرگاه به سمت چپ خود مى‏نگرد گريان مى‏گردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد كيست؟پاسخ داد: اين پدرت آدم است كه هرگاه مى‏بيند كسى داخل بهشت مى‏شود خوشحال و خندان مى‏گردد و چون كسى را مشاهده مى‏كند كه به دوزخ مى‏رود گريان و اندوهناك مى‏شود. . .

تا آنجا كه مى‏گويد:

. . . در آن شب خداى تعالى پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب كرد و چون باز مى‏گشت عبورش به حضرت موسى افتاد پرسيد: خداى تعالى چقدر نماز بر امت تو واجب كرد؟رسول خدا(ص)فرمود: پنجاه نماز، موسى گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت، ولى دوباره موسى گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر)ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگرى بگير چون من در ميان بنى اسرائيل بوده‏ام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت تا آنكه خداى تعالى نمازها را روى پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسى گفت: بازگرد، رسول خدا(ص)فرمود: ديگر از خدا شرم مى‏كنم كه به نزدش بازگردم (6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشت‏سر صدا زد: اى محمد امت‏خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاكش پاك و پاكيزه ودشتهاى بسيارى خالى از درخت دارد و با ذكر جمله‏«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله‏»درختى در آن دشتها غرس مى‏گردد، امت‏خود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس كنند. (7)

شيخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روايت كرده كه فرمود: در شب معراج چون داخل بهشت‏شدم قصرى از ياقوت سرخ ديدم كه از شدت درخشندگى و نورى كه داشت درون آن از بيرون ديده مى‏شد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از كيست؟گفت: از آن كسى كه سخن پاك و پاكيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام كند، و در شب هنگامى كه مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، على(ع)گويد: من به آن حضرت عرض كردم: آيا در ميان امت‏شما كسى هست كه طاقت اين كار را داشته باشد؟فرمود: هيچ مى‏دانى سخن پاك گفتن چيست؟عرض كردم: خدا و پيغمبر داناترند فرمود: كسى كه بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»هيچ مى‏دانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعنى ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نكند و هيچ دانى اطعام طعام چيست؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه براى عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع)خوراكى تهيه كند كه آبروى ايشان را از مردم حفظ كند، و هيچ مى‏دانى تهجد در شب كه مردم خوابند چيست؟عرض كردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (8) - در آن وقتى كه يهود و نصارى و مشركين مى‏خوابند - . و در حديثى كه مجلسى(ره)در بحار الانوار از كتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسى روايت كرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصرى از نقره سفيد ديدم كه دو فرشته بر در آن دربانى مى‏كردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از كيست؟و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جوانى از بنى هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصرى بهتر از قصر قبلى از طلاى سرخ ديدم كه به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جوانى از بنى هاشم است. و در آسمان سوم قصرى از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جوانى است از بنى هاشم و در آسمان چهارم قصرى به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جوانى از بنى هاشم است.

 

و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصرى از در زردرنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جوانى از بنى هاشم است و در آسمان ششم قصرى از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصرى بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند.

و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسمانى به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بنى هاشمى كيست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او على بن ابيطالب(ع)است.

حاجت جبرئيل

اين حديث را كه متضمن فضيلتى از خديجه - بانوى بزرگوار اسلام - مى‏باشد بشنوند:

عياشى در تفسير خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود:

در آن شبى كه جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم: اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟گفت: حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خداى تعالى و از طرف من سلام برسانى و رسول خدا(ص)چون خديجه را ديدار كرد سلام خداوند وجبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت:

«ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و على جبرئيل السلام‏».

خبر دادن رسول خدا(ص)از كاروان قريش

ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام هانى روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتيم، نزديكيهاى صبح بود كه ما را بيدار كرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من كرده فرمود: اى ام هانى من امشب چنانكه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانكه مشاهده مى‏كنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.

اين سخن را فرموده برخاست كه برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طورى كه جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم: اى رسول خدا اين سخن را كه براى ما گفتى براى ديگران مگو كه تو را تكذيب كرده و مى‏آزارند، فرمود: به خدا!براى آنها نيز خواهم گفت!

ام هانى گويد: من به كنيزك خود كه از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببين كارش با مردم به كجا مى‏انجامد و گفتگوى آنها را براى من بازگوى.

نيزك رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص)داستان خود را براى مردم تعريف كرد با تعجب پرسيدند: نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از كجا بدانيم تو راست مى‏گويى؟ فرمود: نشانه‏اش فلان كاروان است كه من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداى حركت‏براق رم كرده يكى از آنها فرار كرد و من جاى آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلى مكه) به فلان كاروان برخوردم كه همگى خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آن را با سرپوشى پوشانده بودند و كاروان مزبور هم اكنون از دره تنعيم وارد مكه خواهند شد، و نشانه‏اش آن است كه پيشاپيش آنها شترى خاكسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است كه يك لنگه آن سياه مى‏باشد. و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوى دره تنعيم رفته و كاروان را با همان نشانيها كه فرموده بود مشاهده كردند كه از دره تنعيم وارد شد و چون آن كاروان ديگر به مكه آمد و داستان رم كردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق كردند.

محدثين شيعه رضوان الله عليهم نيز به همين مضمون - با مختصر اختلافى - رواياتى نقل كرده‏اند و در پايان برخى از آنها چنين است كه چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهى براى تكذيب و استهزا باقى نماند آخرين حرفشان اين بود كه گفتند: اين هم سحرى ديگر از محمد!

 

سلام دوستان عزیزم

مطالب فوق در تاریخ پنجم مرداد ماه هزار و سیصد و

هشتاد و شش تهیه و تنظیم گردیده است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

ابو طالب و معراج

يعقوبى در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل كرده و دنبال آن مى‏نويسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد كه رسول خدا(ص)گم شده است، ترسيد مبادا قريش او را غافلگير كرده و به قتلش رسانيده باشند از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع كرد و به هر كدام شمشيرى داد و گفت: هر يك از شما پهلوى مردى از قريش جلوس كنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم كارى انجام ندهيد و گرنه هر يك از شما مردى را كه پهلوى اوست‏به قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانى ديدند نزد ابو طالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براى آنها بسيار بزرگ جلوه‏گر كرد و دانستند كه ابو طالب بسختى از او دفاع مى‏كند و از اين رو هم عهد شدند كه آن حضرت را بيازارند.

نگارنده گويد: پيش از اين ذكر شد كه ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينكه چه سالى اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روى آن است كه معراج در زمان حيات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانكه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند.

البته تذكر اين مطلب نيز لازم است كه روى هم رفته از روايات چنين استفاده مى‏شود كه معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بيش از يك بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پاره‏اى از اختلافات نيز كه در تاريخ وقوع معراج و كيفيت آن در روايات ديده مى‏شود از همين جا سرچشمه گرفته و هر كدام به يكى از آنها مربوط باشد. و اكنون در پايان ذكر اين معجزه بد نيست‏به طور فشرده درباره وقوع آن بحث كوتاهى داشته باشيم.

بحثى کوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر

ما در خلال بحثهاى گذشته در چند جا گفته‏ايم كه اگر مطلبى از نظر قرآن و حديث ثابت‏شد ما به حكم اسلام آن را مى‏پذيريم و وقت‏خود و خواننده محترم را به اشكال تراشيها و توجيه و تاويلها نمى‏گيريم.

مسئله معراج جسمانى رسول خدا(ص)و همچنين مسئله شق القمر - كه هر دو در سالهاى آخر بعثت - و فاصله ميان شروع محاصره بنى هاشم در شعب ابى طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبى است كه از نظر قرآن، حديث و سخنان بزرگان از علم و حديث‏به اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته كه بحث‏بيشتر درباره اثبات آن و ذكر دلايل، نقلى و اجماع در كلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج مى‏سازد و خواننده محترم مى‏تواند به كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى كه در اين باره نوشته و بحث كرده‏اند مراجعه نمايد. (9)

زيرا ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به‏«غيب‏»ايمان آورده و معجزه را قبول كرديم ديگر جايى براى بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقى نمى‏ماند، مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله شكافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (10) ، و با كدام حساب ظاهرى حاضر كردن‏تخت‏بلقيس در يك چشم بر هم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درك و قبول است (11) ، و با كدام وسيله‏اى - جز معجزه - مى‏توان عصاى چوبى را به اژدهايى بزرگ‏«ثعبان مبين‏»تبديل نمود (12) ، و يا با زدن همان عصاى چوبين به دريا مى‏توان آن را شكافت، و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (13) و لشكرى عظيم را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آن جمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى‏توان با تئوريها و فرضيه‏هايى همچون‏«محال بودن خرق و التيام در افلاك‏»و هيئت‏بطلميوسى (14) كه سالها و قرنها به عنوان يك قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورت‏مضحكه‏اى درآمده است‏به تاويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد، چنانكه برخى در گذشته و يا امروز متاسفانه اين كار را كرده‏اند.

اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينان معناى صحيح‏«نبوت‏»و«وحى‏»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى را ندانسته و يا همه را خواسته‏اند با فكر مادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند، و قدرت لايزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد برده‏اند و در نتيجه به چنين تاويلاتى دست زده‏اند و گرنه به گفته‏«ويليم جونز» (15) :

آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامى‏«دكتر محمد سعيد بوطى‏» (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه معجزه‏اى فرا گرفته ولى به خاطر انس و الفتى كه ما با آنها پيدا كرده‏ايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى‏دانيم در صورتى كه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت انگيز است.

مگر اين ستارگان بى شمار، و حركت اين افلاك، و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر، و حركت ماه و خورشيد، و اين نظم دقيق و حساب شده، و خلقت اين همه موجودات ريز و درشت‏بلكه خلقت‏خود انسان - كه آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حيات، و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه در وجود انسان و خلقت‏حيوانات و موجودات ديگر به كار رفته و موجود است معجزه نيست!

با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه مى‏داند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ما صورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده‏ايم.

بارى همان گونه كه گفتيم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مى‏پذيريم، و اما پاره‏اى از روايات غير صحيح و به‏اصطلاح‏«شاذ»ى را كه در كتابها ديده مى‏شود، مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمى از آستين راست و نيمى از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يكديگر چسبيد.

نمى‏پذيريم و بلكه اين گونه نقلها را مجعول مى‏دانيم.

و يا پاره‏اى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آن را تاييد نكرده ما نمى‏پذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.

در پايان، تذكر اين نكته هم لازم است كه با اينكه قدرت خداى تعالى محدود به حدى نيست ولى معجزه بر محال عقلى تعلق نمى‏گيرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مى‏گيرد امورى است كه به طور عادى محال به نظر مى‏رسد، مثلا تبديل چوبى بى جان به صورت حيوانى جاندار عقلا محال نيست، و يكى از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستى است و هر روز ميلياردها جسم بى جان و جماد است كه به صورت نبات و حيوان در مى‏آيد، و به تعبير ملاى رومى از جمادى ميرد و«نامى‏»شود، و از«نما»ميرد به حيوان سر زند، و از عالمى به عالم ديگر رخت‏بر مى‏كشد، و يا اگر انسانى بخواهد از جايى به جاى دور ديگرى منتقل گردد، و يا جسمى را بخواهند از شهرى به شهرى جابه‏جا كنند به طور عادى ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد، كه معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهى مى‏گيرد چنانكه با پيشرفت وسايل و صنعت و به كمك عقل و فكر بشر توانسته‏اند مقدارى از اين كار را با ابزار علمى انجام دهند، و در علم كشاورزى آن قدر پيشرفت كرده‏اند كه بر طبق برخى از خبرها توانسته‏اند تخم گوجه فرنگى را در زمين بكارند و با كودهاى مخصوص و مدرنيزه كردن كار، پس از 18 روز گوجه فرنگى تازه از بوته آن بچينند، و يا امروزه مى‏شنويم سفينه‏هايى ساخته‏اند كه دور كره زمين را در فاصله يك ساعت و ده دقيقه مى‏پيمايد، در صورتى كه اگر صد سال پيش كسى ادعا مى‏كرد كه ممكن است روزى چنين كارى انجام شود مردم جهان آن را انكار كرده گوينده را به ديوانگى منسوب مى‏داشتند، وشايد همانند گاليله بيچاره كه كرويت زمين را كشف و اظهار كرد او را به دار مى‏آويختند، و يا به زندان مى‏افكندند. و اين نكته هم فراموش نشود كه طبق قانون عليت و اسباب، معجزه را نيز علت و سببى است غير مريى كه آن قدرت بى انتهاى حق تعالى، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانكه خداى تعالى در سوره مؤمن فرمايد:

«و ما كان لرسول ان ياتى بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق. . . » (17)

و به گفته ملاى رومى كه اشعار او را در داستان اصحاب فيل خوانديد:

هست‏بر اسباب اسبابى دگر

در سبب منگر در آن افكن نظر

(دوستان عزیز این مطالب در روز پنجم مرداد ماه هزار و سیصدو هشتاد و شش توسط رضا....... تهیه و تنظیم گردیده است ،اما در تاریخی که شما مشاهده می فرمائید در وبلاگ قرار داده شده است)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

وفات عمه سادات ، اصوه صبر و ایثار،

حضرت زینب (س)

تسلیت باد

 

غم عشقت مرا بیچاره کرده

دل تنگ مرا صد پاره کرده

هوای دیدن روی تو یک عمر

مرا در کوچه ها اواره کرده

 

یابن الحسن ، یابن الحسن

 

به تنگ امد دلم از این جدایی

عزیزم جان جانم کی می ایی

سراپا از غم هجر تو دردم

بیا ای نازنین دورت بگردم

 

 

 

اقا جان به جان عمه ات زینب بیا ( نام عمه امام زمان حضرت زینب امد ) اقا خیلی عمه اش را دوست دارد حتی فرموده اند: به شیعیان و دوستان ما بگوئید که خدا را به حق عمه ام ، حضرت زینب قسم دهند که فرج مرا نزدیک گرداند.  همان عمه ای که در کوچه های مدینه دنبال مادر می دوید.

 

به طفلیت پیر و جوان گریه کرد

چشم زمین قلب زمان گریه کرد

تو دیدی اتش زدن خانه را

سوختن لحظه پروانه را

تو دیده ای نقش گل یاس را

نشانده ای بر جگر الماس را

تو نوبهار خود خزان دیده ای

تو داغ مادر جوان دیده ای

 

 

نمی دونم از کدام مصیبت زینب نام ببرم ان زینبی که مصیبتهای زیادی تحمل کرد ،اری در مدینه زینب بود ، کنار بستر مادر زینب، کوفه کنار بستر بابایش علی ، کنار طشت پر از خون برادرش امام حسن ، کربلا ، خیمه گاه ، قتلگاه ،دم دروازه کوفه ، تو مجلس یزید ، خرابه شام کنار سه ساله سیدالشهدا ، اربعین کربلا ، اری همه جا زینب بود و همه مصائب را تحمل کرد، اما وقتی بر گشت مدینه، از بس داغدیده ،عبدالله بن جعفر زینب را نشناخت ( عبدالله شوهر حضرت زینب بود )

زینب صدا زد : عبدالله ، حق داری زینب را نشناسی ، زینبی که داغ شش برادر دیده است.

 

ای گل سر سبد کرب و بلا یا زینب

ای زائر قبر شهدا یا زینب

من کنیز توام و خادمه مادر تو

روز محشر زدلم عقده گشا یا زینب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

 ارتحال ملکوتی حضرت زینب (س)

اسطوره صبر ، گنجینه حزن، پناه یتیمان، امید امام

عمه سادات بر ساحت مقدس ولی عصر

امام زمان (ع) و شما

تسلیت باد

 

 

روزی جبرئیل نزد رسول خدا امد، در حالی که گریه میکرد،رسول خدا از علت گریه او پرسید، جبرئیل عرض کرد : این دختر (زینب) از اغاز زندگی

تا پایان عمر با بلا و رنج و اندوه دست به گریبان خواهد بود؛ گاهی به درد مصیبت فراق تو مبتلا می شود ، گاهی ماتم مادرش را می بیند، (داغ بابا را میبیند ) مصیبت جانسوز برادرش امام حسن علیه السلام را میبیند ، از این مصائب درد ناکتر مصائب جانسوز کربلا را میبیند به طوری که قامتش خمیده شود و موی سرش سفید گردد ، پیغمبر گریه کرد زهرای اطهر علت گریه  را جویا شد ، پیامبر بخشی از بلاها و مصائبی که بر زینب وارد وارد می شود برای زهرا بیان کرد.

زهرای اطهر پرسید : بابا  پاداش کسی که بر مصائب دخترم زینب گریه کند چیست؟ رسول خدا فرمود: پاداش او همچون کسی است که برای مصائب حسن و حسین گریه میکند .( الخصائص الزینبیه؛ ص 155)

 

  

از حضرت ایت الله مرعشی نقل می کنند که فرمودند؛ وقتی که حضرت فاطمه قنداقه حضرت زینب را به محضر رسول خدا برد ؛ این نوزاد عزیز فاطمه چشم مبارک را برای هیچ یک از اهل بیت باز نکرد و تنها وقتی که قنداقه او را در بغل امام حسین قرار دادند چشم مبارکش را گشود ؛ و افزودند : در مجلس یزید نیز سر مبارک اقا از فراز نیزه به تمام اسرا نگاه میکرد ولی وقتی که مقابل حضرت زینب کبری رسید ، چشم ها را روی هم گذاشت و از گوشه چشم مبارکش اشک جاری شد ، گویی می خواست فرموده باشد که : خواهر عزیز ، از این که این همه محبت به یتیمانم کرده اید ممنون شما هستم ؛ و بیش از این مرا خجل مکن . ( دویست داستان از فضائل )

 

           

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

بر مولود کعبه از دل و جان صلوات     

تقدیم به ارواح شهیدان صلوات

                      میلاد امیر مومنان امده است                         

بفرست بر ان گوهر تابان صلوات

 

 

سر چشمه عشق با علی امده است

گل کرده بهشت تا علی امده است

شد کعبه حرمخانه میلاد علی

کز کعبه صدای یا علی امده است

 

 

روزی که علی زکعبه امد به وجود

از بهر علی خدا در از کعبه گشود

در بسته بداد خانه خود به علی

حقا که علی است خانه زاد معبود

 

عمریست که دم به دم علی می گویم

در حال نشاط و غم علی می گویم

یک عمر علی گفته ام انشاءالله

تا اخر عمر هم علی می گویم

 

 

خدا مدال علی دوستی به ما داده

به غیر کشور شیعه کجا علی دارد

خدا یکی و علی هم یکی است در عالم

علی چنانچه خدا را خدا علی دارد

 

امدن شاه ولایت  ،  همسر زهرا ، امیر مومنان گرامی باد

سلامی به زیبایی چهره دلربای امام زمان

فرارسیدن ماه مبارک و با عظمت رجب را به شما منتظران تبریک عرض می کنم

ماهی که میلاد امیر مومنان در ان است

ماهی که بعثت پیامبر خدا یعنی سیدالمرسلین حضرت محمد در ان است

ماهی که هر چه در موردش بگوئیم باز کم است

از این که همیشه با حضور زیبا و گرم و نازنین خودتان به وبلاگ بنده حقیر زیبایی می بخشید سپاسگذارم

وبلاگ من در مورد امام زمان است اما چون یکی از وقایع مهم ماه رجب میلاد جد بزرگوار ان حضرت می باشد

در این ایام سعی کردم اکثرا مطالب موجود در وبلاگ در مورد میلاد حضرت امیر باشد

 اگر شما عزیزان مطالبی در مورد حضرت علی  در دسترس خود دارید حتما در قسمت نظرها بیان کنید تا با ذکر نام شما در وبلاگ در قسمت پستها قرار بگیرد و دیگران از ان مطلب زیبای شما استفاده کنند

باز هم ممنون از شما عزیزان

همیشه تحت عنایات و توجهات اخرین صفیر هدایت قرار بگیریم 

                    الهی امین  یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

شاه ولایت خوش امدی

 

 

اي علي، اي آيت جان، آمدي

آمدي، اي جان جانان، آمدي

ذات حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز، از مشرق جان آمدي

 

کعبه از نور جمالت روشن است

کز حريم لطف يزدان آمدي

اي ز تو، آيين احمد در کمال

اي دليل راه انسان، آمدي

 

شهر بند عشق را، مفتاح راز

تا گشايي راز قرآن آمدي

خاتم دين خدا را پاسدار

اي به حشمت چون سليمان آمدي

 

تا بر افروزي چراغ معرفت

در طريق علم و عرفان آمدي

يار با مظلوم و، با ظالم به جنگ

رحمتِ اين، زحمتِ آن، آمدي

 

برفراز قله آزادگي

عالم آرا، مهر تابان آمدي

دردهاي دردمندان را به لطف

اي طبيب جان، به درمان آمدي

 

تا بسوزي پرده هاي شرک را

شعله آسا، گرم و سوزان آمدي

اي ولي حق زمين را از فروغ

چون فلک، اختر به دامان آمدي

 

آسمان احمدي را، همچو مهر

سرکشيده از گريبان آمدي

دست حق، آمد برون از آستين

تا تو، اي بازوي ايمان آمدي

 

 

موج خيز مکتب توحيد را

همچو مرواريد غلطان آمدي

قبله جان محبان خدا

مرحبا، اي شير يزدان آمدي.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

 

 

سر چشمه عشق با علی امده است

گل کرده بهشت تا علی امده است

شد کعبه حرمخانه میلاد علی

کز کعبه صدای یا علی امده است

 

                    علي (ع) مرد استثنايي خلقت

... جمعه بود، و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوين يابد و نقطه عطفي در تاريخ بشريت بوجود آورد. نقطه اي که دنياي کهنه و فرسوده را از دنياي جديدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات اين جهش تاريخي بود.

          

جهش هاي عظيم تاريخي جز با دست هاي برومند رجال تاريخ انجام نمي گيرد. و اين سنت الهي است که تحولات تکاملي، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالي که علي رغم شرايط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر مي خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سر مي دهند، و با اين فرياد لرزه اي شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مي افکنند. طنين اين فرياد است که مغزها را تکان مي دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت مي اندازد، مغز هاي مرده، زنده مي شوند و در پرتو اين زندگي پرده ها را بر مي درند و چشم اندازهاي نوي در برابر خود مشاهده مي کنند.

          

جهان به سوي سرنوشت خود به پيش مي رفت. سرنوشتي که قلم قضاي الهي تحولي درخشان بر آن ترسيم کرده بود. بنا بود اين تحول با دست تواناي پيغمبر بنيان گذاري شود، و در عين حال مردي نيرومند لازم بود که اين تحول را جاودان سازد.

مردي که با اصول و فروع کليات و جزئيات اين تحول را در وجود خويش تجسم دهد.

مردي که اين صلاحيت و شايستگي را داشته باشد که بگويد: "من قرآن ناطقم".

قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولي خاصيت روح بشر اين است که بيش از آنچه که اسير گوش است، اسير چشم است، شنيدني ها در مزاج روحي بشر اثرمي کنند، ولي ديدني ها اثري بيشتر و قاطع تر دارند.

            

پيغمبر با زبان قرآن تحول را بيان کرد و اين که مردي لازم است که قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را که شنيده اند ببينند. قرآن از عدالت سخن مي گفت. و اين علي است که بايد اين عدالت را در همان سطحي که خدا خواسته، در وجود خويش تجسم دهد؛ بايد جهان و جهانيان، اصولي را که اسلام براي مردم بيان داشته، در سيماي زندگي علي به صورتي زنده و برجسته مشاهده کنند.

محمد براي ايجاد تحول و در راه تربيت انسانها به دو عامل نياز قطعي داشت، يکي قرآن و ديگري علي. و اين خود پيغمبر است که هميشه اين دو را با هم نام مي برد. مي گفت: "اني تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي" من مي روم ولي دو گوهر گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم، يکي قرآن و ديگري عترت؛ و علي شاخص ترين فرد عترت بود.

             

محمد داشت مراحل کمال خود را مي پيمود، لازم بود ده سال ديگر بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمينه نزول قرآن را فراهم مي کرد و در عين حال بايد به موازات آن زمينه پيدايش انساني که قرآن را در خود تجسم دهد، نيز فراهم شود، و خداوند در تدارک اين مقدمات بود.

آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام مي کرد و نيز ماه رجب را. بت هاي کعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاي جمعه اين ماه  مشتري بيشتري داشتند.

و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند.

        

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

         

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد.و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادندآ؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...

 

علي توجيه کننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود علي به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناي انسانيت را شناخت. انسانيتي که عدل يکي از شاخه هاي آن است.

         

راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مي توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آيا بشر براي اين خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتي همنوعان خود را؟ و در اينجاست که در بين ميلياردها نفوس بشري و پس از پيامبران، تنها وجود علي است که به توجيه و تفسير اين راز مي پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجيه مي کند و راز آن را بازگو مي نمايد. هدف، نيل به آخرين قله کمال است، هدف اين است که انسان، انسان شود؛ و اين انسانيت چيست؟

و باز هم اينجاست که علي را مي بينيم که بسان معلمي بزرگ و آزموده به تعليم انسانيت مي پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگي خويش در برابر ديدگان بشريت مي گذارد. و اين تعليم را از همان دوران کودکي شروع کرد. کودک بود، ولي هرگز تحت تاثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت. و اين نخستين درس مکتب اوست؛ تهي شدن از تاثيرات غلط جامعه.

         

جامعه او بت مي پرستيد، ولي او با همان مغز کودکانه اش دريافت که سرّ دهر و راز طبيعت را نمي توان با "بت" تفسير کرد. او از مطالعه کتاب طبيعت در همان کودکي به شناخت "الله" توفيق يافت.

و اين شناخت، بزرگترين و حساس ترين نقش را در زندگي او عهده دار شد.

چيزي نگذشت که نشانه هايي از نور الهي را در وجود شخصيتي به نام محمد (ص) تشخيص داد و در اين نور جاذبه اي بس شديد يافت. به سوي آن کشش پيدا کرد و از سن هشت سالگي رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم يافته بود، قرار داد.

دو سال ديگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد(ص)" را به آخرين قله کمال رساند.

او پيغمبر شد، داراي مکتبي آسماني و الهي.

                  

و علي ايده خود را در اين مکتب به صورتي روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دريافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئي پردرخشش و زنده و گويا در مکتب آسماني "محمد(ص)" مي ديد.

به آن ايمان آورد، ايماني بالاتر از عشق.

و همين عشق و نيروي خلاق و آسماني آن بود که علي را به صورت بزرگترين فداکار اسلام و آئين جديد در آورد.

علي که نقشي جاودانه از خدا و عدل در سينه نوراني خود داشت پرچم اين مکتب را بردوش گرفت.

با اين پرچم و با سرمايه همان عشق، خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت، و راه را براي پيشروي آئين اسلام باز کرد.

 

علي (ع) مرد استثنايي خلقت

علي عليه السلام در جامعه اي قدم به عرصه زندگي نهاد که از يک سو بت هاي کعبه و از سوي ديگر بت هاي ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت هاي کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سياه و تاريک نموده بودند و بتهاي اجتماع هم زندگي مادي آنها را به تباهي کشيده بود و اقتصاد آنها را به يغما مي بردند. ظلم وستم از در و ديوار جامعه فرو مي باريد. و نظامات ظالمانه، توده هاي وسيع جمعيت را به بندگي و بردگي يک عده گردنکش در آورده بود.

قاعده طبيعي اين است که افرادي که در چنين جامعه هايي تربيت مي شوند به رنگ همان جوامع درآيند و به موجب تاثير قطعي اي که جامعه در فرد دارد آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط در آيند.

     

ولي اين قاعده در مورد افراد استثنايي به هم مي خورد. اين افراد استثنايي نه تنها تحت تاثير شرايط جامعه قرار نمي گيرند، بلکه مي کوشند تا جامعه را نيز عوض کنند و آن را از مسير زشت و زننده اي که دارد، باز دارند؛ و علي عليه السلام از اين قبيل افراد بود، او در برابر خود جامعه اي مي ديد با تمام مشخصات عقب افتادگي. قبل از هر چيز مي ديد که جامعه از نظر مالي به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است. اقليتي ثروتمند در يک طرف، و اکثريتي فقير و فاقد همه چيز در طرف ديگر قرار گرفته اند.

نظامات غلط و شالوده هاي نامتناسب اجتماعي اين شکاف عميق اقتصادي را به وجود آورده بود و به صورت "دوري" نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شکاف مي افزود، همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعي موجب مي شد که توليد کنندگان ثروت که اکثريت جامعه را تشکيل مي دادند، عليرغم حقوق بشري، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه، جهت سير گردش اجتماعي در مسيري بر خلاف مصالح واقعي اکثريت بوده باشد.

       

در آن روز جامعه مکيّان مجلس شورايي داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام اين امور اجتماعي و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مي شد.

ولي در اين مجلس راهي براي مردم و يا نمايندگان واقعي آنان نبود و تنها روساي تيره هاي قبيله قريش و شخصيت هاي قدرتمند آنها بودند که در اين مجلس شرکت مي کردند و تصميم مي گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اکثريت تحميل مي کردند.

       

افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاي خانوادگي طبقه اي ممتاز محسوب مي شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. روساي تيره هاي قريش مناصب مختلف اجتماعي را بين خود تقسيم کرده بودند، و براي هيچ يک از مردم عادي ، امکان تصدي اين مناصب نمي رفت، علي عليه السلام مي ديد که ارزش هاي اجتماعي و معيارهاي سنجش شخصيت بر اساس معادله هايي واهي و غير معقول قرار گرفته است.

و در نتيجه به جاي آن که اهميت و شخصيت "افراد" بستگي به فضائل اخلاقي، معنويات ، کار، لياقت و بازده اجتماعي آنان داشته باشد، وابستگي غير مطلوبي با ميزان ثروت، تعداد افراد قبيله، کثرت فرزندان و ريشه هاي خانوادگي پيدا کرده است.

      

و همين معيارهاي فاسد و غلط است که مانع تجلي و بروز استعدادها و بهره برداري از منابع انساني شده و اکثريت جمعيت را از هر گونه فعاليتي باز مي دارند.

از همه بدتر آن که اين مشخصات اجتماعي و اقتصادي که از مظاهر عقب افتادگي جوامع هستند، همانطور که در جامعه هاي عقب افتاده دنياي امروز موجب بروز حالات رواني بدبختي زائي مي شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات رواني خاصي در انبوه جمعيت به وجود آورده بود. حالاتي که مانع از اين مي شد که توده وسيع جمعيت به منظور باز يافت حقوق انساني خود به جنب و جوش بيافتد و احيانا براي تغيير شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشري، دست به يک انقلاب سودمند و موثر بزند.

         

در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادي و اجتماعي که داشت، از نظر رواني حالت شخصيت باختگي، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکين در برابر زورمندان و نظائر اينها نيز به وجود آمده بود و اين خود هر گونه تحرک اميد بخش اجتماعي را از مردم سلب مي کرد.

علي عليه السلام جمعيت بي سواد و ناداني را در برابر خود مي ديد که حتي از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخي، گويا در آن زمان تعداد کساني که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي کرده است و تني چند از تاريخ نويسان نوشته اند که به هنگام بعثت پيامبر گرامي اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن مي دانسته اند و مي دانيم که يکي از معيارهاي تشخيص رشد يا عدم رشد جوامع در دنياي امروز مسئله سواد است.

        

در بعضي از ممالک پيشرفته و رشد يافته دنياي امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتي که در بسياري از کشورهاي رشد نيافته آفريقا و آسيا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعيت تجاوز نمي کند. با اين که در اين جوامع از هر صد نفر، ده تا سي نفر باسوادند در عين حال در تقسيم بندي هاي علمي، آنها را جامعه هاي رشد نيافته تلقي مي کنند.

با اين توصيف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور علي عليه السلام که تقريباً صد در صد مردم آن بي سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگي و بدبختي هاي ناشي از آن قرار داشتند. علي عليه السلام اينها را مي ديد ولي به جاي آن که تحت تاثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهي برود که ديگران رفته اند، تحت تاثير جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثيري که از جامعه در روح علي منعکس مي گشت، اين بود که نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاي متداول اجتماعي را که موجب پايمال شدن حقوق بشري مي گرديد، بي ارزش و غير انساني تلقي نمايد. بايد افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگي، به تلاش و کوشش برخيزد.

       

علي کم کم با اين افکار بزرگ و بزرگتر مي شد. لازم بود که افکار نو و تحول يافته علي در قالب مکتبي صحيح و تکامل يافته شکل گيرد. در درون جامعه تاريک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش علي در مغز و روحش تکوين مي يافت و به موازات آن نور ديگري نيز، در حال شکل گيري بود. و آن نور همان مکتبي بود که مي بايست افکار علي در قالب آن شکل بگيرد، و سپس به نام طرفداري از حقوق بشر و عدالت اجتماعي، به نجات انسانها برخيزد.

در تاريخ بشريت گاه مي شود که تمام عوامل دست به دست هم مي دهند و جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مي سازند.

        

در چنين لحظاتي است که جوامع انساني به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامي سير مي کنند، عدالت مي ميرد، شرف و فضيلت نابود مي شود و آزادي محو مي گردد. کم کم عقايد غلط و باطل، نظامهاي اجتماعي فاسد و ننگين، سيستم هاي اقتصادي ظالمانه، خوي و عادت مردم مي شود و مردم در اين همه بدبختي و انحراف غرق مي شوند. ديگر حتي بدبختي را هم احساس نمي کنند. سيه روزي و ستمکشي را لازمه حيات تصور مي کنند و زندگي را همان منجلابي مي دانند که در آن دست و پا مي زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدير مي شود که حتي به فکر خوشبختي و زندگي بهتر هم نمي افتد. در اين موقع است که هر گونه تحرک فکري هم از آنان سلب مي گردد و يا بهتر گفته باشيم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکري را نيز در آنها کشته اند.

و ناگفته پيدا است که اين مرحله آخرين درجه بدبختي يک جامعه به حساب مي آيد. در چنين شرايطي  نيروي يزداني به کار مي افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحول و نهضتي سعادت بخش را آماده مي کرد. در اين موقعيت ها بوده است که پيامبران الهي ظهور کرده اند و يا مرداني چون علي (ع) قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايي که قهرمان بزرگ اسلام علي عليه السلام به آن وارد مي شود در چنين شرايطي بوده: مردم در سيه روزي و بدبختي غرق بودند ولي آن را درک نمي کردند، و چون درک نمي کردند به فکر نجات خود هم نمي افتادند.

لازم بود که در چنين شرايطي دست رحمت الهي به سوي مردم دراز شود، و شرايط تحول همه جانبه اي را از هر جهت فراهم سازد.

و خداوند در تدارک آماده کردن اين شرايط  بود. از يک طرف علي تکوين مي يافت، و از طرف ديگر مقدمات تکوين مکتبي بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مي شد، همان مکتبي که بايد علي را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرماني بزرگ و ستم شکن روانه ميدان اجتماع سازد.

        

اين مکتب، مکتب اسلام بود که با دست تواناي محمد در جهان پايه گذاري شد. در همان هنگام که چشمان تيزبين علي در جامعه خود به بررسي مي پرداخت، از خيلي جلوتر دو چشم قوي و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسي و مطالعه قرار داده بود. اين دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموي علي بود.

        

او نيز چهل سال با دقتي عميق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکني بود مطالعه کرد، همين مطالعات بود که او را آماده رهبري کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهاي توانايش مکتبي بزرگ و آئيني جاوداني پايه گذاري شود. سرانجام محمد به پيامبري مبعوث شد و رسالت جهاني خود را آغاز کرد.

علي در سيماي زندگي محمد به مطالعه و بررسي پرداخت، صفاتي خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتي ملکوتي و آسماني. او را غير از ديگران يافت. او تا به حال اشخاص را ديده بود که با داشتن عنوان اشرافيت، ملتي را به زنجير مي کشيدند و از خون آنها ارتزاق مي کردند؛ مردمي را ديده بود که جز سنگدلي و شقاوت چيزي ني شناختند. مردمي که زير بناي کاخ هاي مجللشان را بدن هاي استخواني و رنج کشيده انسان هاي محروم تشکيل مي داد. او تاکنون ابوسفيان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را ديده بود.

      

و اينها شخصيت هاي کاذبي بودند که در تابلو زندگيشان رقمي از انسانيت و رحم و مروت ديده نمي شد.

و اکنون او در برابر خود، محمد را مي بيند.

محمد، شخصيتي که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصيتي که چهره رنگ پريده بينوايان، دلش را مي لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مي کند؛ محمدي که حتي نان شب خود را به بينوايان مي دهد، محمدي که بر يتيمان پدري مي کند و دست پر مهر خود را به سر و روي آنان مي کشد.

      

محمدي که مانند او از بي عدالتي ها و حق کشي ها رنج مي برد. علي تموجات فکري شکل نايافته خود را در وجود معنوي پيامبر شکل يافته مي ديد، مي ديد که او با قاطعيت بيشتري اوضاع اجتماعي را محکوم مي کند و با انديشه و تفکر نافذتري راه صحيح را ارائه مي دهد. علي تحت تاثير اين قاطعيت و اين همه شکوه  انساني که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ايمان آورد، و دست بيعت در دست محمد گذارد.

چنين مقدر شده بود که افکار علي نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئين اسلام شکل گيرد، و با اين شکل گيري، بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آيد. مردي که به کالبد عدالت اسلامي روح بدمد و صحنه هاي زنده و گوياي آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازي بديع و خيره کننده در برابر چشمان بشريت بگذارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

 

 

                       

      مفاخره علی (ع) با فاطمه (س)

 

در حضور پیامبر بین حضرت علی و حضرت زهرا مفاخره ای رخ داد،که روزی علی با همسرش فاطمه در هنگام خوردن خرما به مفاخره پرداختند ، ابتدا علی به فاطمه گفت: پیامبر مرا از تو بیشتر دوست دارد ،زهرا گفت: واعجبا من دختر او هستم ، من نور دیده پیامبرم ، من پاره جگر رسولم ، یگانه دختر باقی مانده او هستم.

علی فرمود : اگر باور نداری برویم خدمت پیامبر تا بپرسیم ، هر دو به نزد پیامبر رفتند.

فاطمه عرض کرد : پدر جان کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟

حضرت رسول فرمود:(( تو را بیشتر دوست دارم اما علی از تو عزیزتر است))

 

علی : نگفتم ، پیامبر مرا بیشتر دوست دارد ، من انم که در خانه خدا متولد شدم.

فاطمه: من دختر کسی هستم که او را به سدره المنتهی بردند.

 

علی : من انم که بلندی پرچم اسلام بدست من بوده.

فاطمه : من دختر کسی هستم که تا مقام (دنی فتدلی) و به مقام ( قرب قاب قوسین او ادنی ) رسید.

 

علی : من پسر محصنات زنان هستم.

فاطمه: من دختر صالحات زنان هستم.

 

علی : من کسی هستم که جبرئیل خدمت من کرده.

فاطمه : من کسی هستم که فرشته راحیل با من سخن گفته استو ملائکه بر خدمت من برخاستند.

 

علی : من انم که مولد خانه خداست.

فاطمه : من انم که عقدم در اسمان ها بسته شده است.

 

علی : من انم که همیشه پرچم فتح و پیروزی به دست من بود.

فاطمه : من دختر کسی هستم که به اسمان عروج کرد.

 

علی : من صالحترین بندگان خدا هستم.

فاطمه : من دختر خاتم النبین هستم.

 

علی : من مجری تاویل قران هستم.

فاطمه : من سپر حفظ کننده تاویل قران هستم.

 

علی : من انم که اژدها بر من اقرار بر ولایت کرد.

فاطمه : من دختر رسول خدا هستم.

 

علی : من بهترین رهروان جهانم.

فاطمه : من بهترین زنان هستم.

 

علی : من انم که نامم علی که از نام خدای علی اعلی مشتق شده.

فاطمه : من انم که نامم فاطمه از فاطر مشتق شده.

 

علی : من سر چشمه علوم و معارف دینم.

فاطمه : من محور گردش چرخ نجات راغبین هستم.

 

علی : من حوامیم قران هستم.

فاطمه : من دختر طواسین قران هستم.

 

علی : من انم که حضرت ادم بنام من توبه کرد.

فاطمه : من انم که توبه او بواسطه من قبول شد.

 

علی : من کشتی نجات امتم.

فاطمه : من هم کشتیبان و شریک انم.

 

علی : من طوفان دریای علمم.

فاطمه : مسماور مرکز ثقل مقصودم.

 

علی :  من ان راننده کشتی متزلزل مقصود هستم.

فاطمه: من ان نهرهای شیرین و گوارای بهشتم.

 

علی : علم من علم پیامبران است.

فاطمه : مقام من دختر سیدالمرسلین است.

 

علی : منم ان بئر و قصر مشیر (قران )

فاطمه : منم مادر شبر و شبیر (حسنین )

 

علی : منم که پیامبر فرمود: علی صاحب برهان است.

فاطمه : من دختر کسی هستم که صاحب قران است.

 

انگاه فاطمه رو کرد به پدر و عرض کرد :

یا رسوالله مرا حمایت نمی کنی بر پسر عمت؟ مرا تنها می گذاری؟

 

علی فرمود: فاطمه جان من از پدرت به منزله نفس او هستم.

فاطمه فرمود : من گوشت و پوست و خون او هستم.

 

علی : و انا الصحف

فاطمه : و انا الشرف

 

علی : انا ولی الزلفی

فاطمه : من پنجمین اهل کساء هستم

 

علی : و انا نورالوری

فاطمه : و انا فاطمه الزهرا

 

اینجا بود که حضرت رسول فرمود : فاطمه جان بر خیز سر پسر عمت را ببوس که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل با چهار هزار ملک برای حمایت پسر عمت امده اند.

فاطمه بر خواست شوهر خودش را بوسیدو گفت :

پدر جان معذرت می خواهم از خدای عزوجل و از تو و از پسر عمت ، علی جان به حق رسول الله معذرت مرا قبول کن.

علی هم جهت احترام فاطمه دست فاطمه را بوسید.

 

 

                     قران بجز از وصف علی ایه ندارد

                      ایمان بجز حب علی پایه ندارد

                    گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

                    دیدم که علی نور بود سایه ندارد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

 

 

عاشقان و منتظران او

بهترین کلام در وصف او چیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 به نام خداى بخشاينده مهربان 

صبح و شام و در عقب نمازهاى روز و شب

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ

اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش

عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا

در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى

مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى

به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما

به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و

اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

راوى گفت پس گرفت حضرت محاسن

بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شريف خود را در پنجه چپ خود و خواند اين دعا را

 

به حال التجا و تضرّع به حركت دادن انگشت سبّابه

 

دست           راست پس گفت بعد از اين يا

 

ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت

وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ

و جود اى صاحب بخشش و عطا حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ * * * * * * * * * * * * *

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

فضيلت و اعمال ماه مبارك رجب

بدانكه اين ماه و ماه شعبان و ماه رمضان در شرافت تمامند و روايت بسيار در فضيلت آنها وارد شده بلكه (از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده كه: ماه رجب ماه بزرگ خدا است و ماهى در حرمت و فضيلت به آن نمى‏رسد و قتال با كافران در اين ماه حرام است و رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است كسى كه يك روز از ماه رجب را روزه دارد مستوجب خوشنودى بزرگ خدا گردد و غضب الهى از او دور گردد و درى از درهاى جهنم بر روى او بسته گردد) (و از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام منقول است كه: هر كه يك روز از ماه رجب را روزه بدارد آتش جهنم يكساله راه از او دور شود و هر كه سه روز از آن را روزه دارد بهشت او را واجب گردد.

و ايضا فرمود كه: رجب نام نهرى است در بهشت از شير سفيدتر و از عسل شيرين‏تر هر كه يك روز از رجب را روزه دارد البته از آن نهر بياشامد) (و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود كه: ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را أصب مى‏گويند زيرا كه رحمت خدا در اين ماه بر امت من بسيار ريخته مى‏شود پس بسيار بگوئيد 9 أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ و ابن بابويه به سند معتبر از سالم روايت كرده است كه گفت: رفتم بخدمت حضرت صادق عليه السلام در اواخر ماه رجب كه چند روز از آن مانده بود چون نظر مبارك آن حضرت بر من افتاد فرمود كه آيا روزه گرفته‏اى در اين ماه گفتم نه و الله اى فرزند رسول خدا فرمود كه آنقدر ثواب از تو فوت شده است كه قدر آن را بغير خدا كسى نمى‏داند به درستى كه اين ماهى است كه خدا آن را بر ماههاى ديگر فضيلت داده و حرمت آن را عظيم نموده و براى روزه داشتن آن گرامى داشتن را بر خود واجب گردانيده پس گفتم يا ابن رسول الله اگر در باقيمانده اين ماه روزه بدارم آيا به بعضى از ثواب روزه‏داران آن فايز مى‏گردم فرمود اى سالم هر كه يك روز از آخر اين ماه روزه بدارد خدا او را ايمن گرداند از شدت سكرات مرگ و از هول بعد از مرگ و از عذاب قبر و هر كه دو روز از آخر اين ماه روزه دارد بر صراط به آسانى بگذرد و هر كه سه روز از آخر اين ماه را روزه دارد ايمن گردد از ترس بزرگ روز قيامت و از شدتها و هولهاى آن روز و برات بيزارى از آتش جهنم به او عطا كنند) و بدانكه از براى روزه ماه رجب فضيلت بسيار وارد شده است و روايت شده كه: اگر شخص قادر بر آن نباشد هر روز صد مرتبه اين تسبيحات را بخواند تا ثواب روزه آن را دريابد 9 سُبْحَانَ الْإِلَهِ الْجَلِيلِ سُبْحَانَ مَنْ لا يَنْبَغِى التَّسْبِيحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَكْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزَّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ

                  

                      

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

اری، دوباره ماه رجب امد

ماهی که امدنش مژده امدن شعبان را می دهد

و شعبانی که با رفتنش مهمانی حضرت حق را در بر دارد

ماه رجب ، خوش امدی

 بين كسانى كه به راستى، حقيقتى را باور دارند و آنان كه مدعى باور داشتن چيزى هستند تفاوت از زمين تا آسمان است. مانند تفاوت عشق تا شعار.          

 

عشق آسمانى است و عشق ورزيدن كار اهالى آسمان        

 شعار زمینی است و شعار دادن حرف زمینی ها                                                                              

  منتظران واقعى به امامشان عشق مى‏ورزند

مدعيان انتظار، تنها شعار مى‏دهند

منتظران واقعى در پى اصلاح وضعيت موجودند 

مدعيان انتظار، هر نوع اصلاحى را محكوم مى‏كنند

منتظران واقعى تلاش مى‏كنند تا موانع ظهور را بشناسند و آنها را برطرف كنند

مدعيان انتظار، منتظر مى‏مانند تا امام غايبى بيايد و امور را به صلاح آورد.

منتظران واقعى انتظار را تكليف و رسالت مى‏داند

 مدعيان انتظار براى رفع تكليف منتظرند

منتظران واقعى، بانشاطند و اميدوارانه به آينده مى‏نگرند

مدعيان انتظار، مأيوس‏اند و دل‏خسته

منتظران واقعى، براى استقرار عدالت تلاش مى‏كنند

مدعيان انتظار، استقرار عدالت را موكول به ظهور منجى غيبى مى‏دانند

منتظران واقعى، در مقابل ظلم و فساد ايستادگى و مبارزه مى‏كنند

مدعيان انتظار، با عوامل فساد و ظلم تنها در دل مخالفت مى‏كنند نه در عمل

  منتظران واقعى، در برابر آزارها و تكذيبها مقاومت مى‏كنند

مدعيان انتظار، آنقدر محافظه‏كارند كه مورد آزار و تكذيب قرار نمى‏گيرند

  منتظران واقعى، بانشاطند و اميدوارانه به آينده مى‏نگرند

مدعيان انتظار، مأيوس‏اند و دل‏خسته

منتظران واقعى، امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند كه سنت همه صالحان عالم است

 مدعيان انتظار، نسبت به ديگران بى‏تفاوتند

 عشق آسمانى است و عشق ورزيدن كار اهالى آسمان

شعار زمينى است و شعار دادن حرفه زمينى‏ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط &&***&&  | 

                         

     شهادت جانگداز امام هادی (ع)  

           خدمت اقایمان، اربابمان و خلف صالحش

                  وشیعیان ان حضرت تسلیت عرض می کنیم

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

همایش بزرگ اینترنتی زینب کبری (س)

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

از این که یک روز دیر تر مطالب همایش زینب شناسی را در وبلاگ قرار دادم عذر می خواهم.عکسی که در بالای متن مذکور  قرار دارد متعلق به نمای زیبای تل زینبیه در کنار حرم حضرت سیدالشهدا است که در زیارتی که نصیبم شد از ان جا تهیه کردم ان شاالله بتوانیم تذکره زیارت انجا را از اخرین صفیر هدایت بگیریم. التماس دعا

 

روزی جبرئیل نزد رسول خدا امد، در حالی که گریه میکرد،رسول خدا از علت گریه او پرسید، جبرئیل عرض کرد : این دختر (زینب) از اغاز زندگی

تا پایان عمر با بلا و رنج و اندوه دست به گریبان خواهد بود؛ گاهی به درد مصیبت فراق تو مبتلا می شود ، گاهی ماتم مادرش را می بیند، (داغ بابا را میبیند ) مصیبت جانسوز برادرش امام حسن علیه السلام را میبیند ، از این مصائب درد ناکتر مصائب جانسوز کربلا را میبیند به طوری که قامتش خمیده شود و موی سرش سفید گردد ، پیغمبر گریه کرد زهرای اطهر علت گریه  را جویا شد ، پیامبر بخشی از بلاها و مصائبی که بر زینب وارد وارد می شود برای زهرا بیان کرد.

زهرای اطهر پرسید : بابا  پاداش کسی که بر مصائب دخترم زینب گریه کند چیست؟ رسول خدا فرمود: پاداش او همچون کسی است که برای مصائب حسن و حسین گریه میکند .( الخصائص الزینبیه؛ ص 155)

از حضرت ایت الله مرعشی نقل می کنند که فرمودند؛ وقتی که حضرت فاطمه قنداقه حضرت زینب را به محضر رسول خدا برد ؛ این نوزاد عزیز فاطمه چشم مبارک را برای هیچ یک از اهل بیت باز نکرد و تنها وقتی که قنداقه او را در بغل امام حسین قرار دادند چشم مبارکش را گشود ؛ و افزودند : در مجلس یزید نیز سر مبارک اقا از فراز نیزه به تمام اسرا نگاه میکرد ولی وقتی که مقابل حضرت زینب کبری رسید ، چشم ها را روی هم گذاشت و از گوشه چشم مبارکش اشک جاری شد ، گویی می خواست فرموده باشد که : خواهر عزیز ، از این که این همه محبت به یتیمانم کرده اید ممنون شما هستم ؛ و بیش از این مرا خجل مکن . ( دویست داستان از فضائل ، مصائب و کرامات زینب.)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

                                          

   

نظرات دانشمندان درباره حکومت واحد جهانی

 

 

البرت اینشتاین دانشمند و ریاضی دان بزرگ:

 

ملل جهان از هر نژاد ورنگی که باشند میتوانند و باید زیر یک پرچم واحد در صلح و برابری و برادری زندگی کنند

 

 

 

البرت اینشتاین:

 

حکومت های متعدد خواه و ناخواه به نابودی بشریت منجر میشوند

 

 

 

برتراندراسل دانشمند و فیلسوف مشهور انگلستان

 

اکنون از لحاظ فنی مشکل بزرگی در راه یک امپراطوری و سیع جهانی وجود ندارد و چون اثرات تخریبی جنگ اکنون بیش از قرن ها گذشته است حتما باید حکومت واحدی را قبول کنیم یا اینکه به عهد بربریت برگردیم و یا به نابودی نژاد انسانی راضی شویم

 

 

 

 

کانت فیلسوف مشهور المانی

 

ایجاد نظم منوط به وضع یک قانون جهانی است این همان است که مذاهب ان را خواسته اند و این همان است که پیامبران از دورانی بس کهن برای تحقق بخشیدن به ان بپای خواستند و خروش براوردند و بدین گونه خواستند تا روشنگر تاریکیها باشند.

 

 

پروفسور ارنولدتوین پی  متفکر انگلیسی

 

تنها راه حفظ صلح ونجات نسل بشر تشکیل یک حکومت جهانی و جلوگیری از گسترش سلاحهای اتمی است

 

 

 

پدوسکا     مبلغ مذهب مسیحیت در امریکا

 

در انجیل برای ظهور مصلح جهانی علائمی ذکر شده از جمله وقوع زلزله؛ سیلها ؛ جنگها ،  قحطی، خشکسالی که تمام این علائم محقق شده اند انروز بسیار نزدیک است

 

 

 

 

ایچیرو اوزاوا  یکی از مقامات ژاپن

 

حل مسائل و معظلات ژاپن با اصطلاحات امکان پذیر نیست چیزی که ما نیاز داریم یک انقلاب است

 

 

 

خاخام و سیروئل دیویدوایس:

 

کسانی که به کتاب تورات معتقدند میدانند که وجود اسرائیل کاملا غیر مذهب یهود است و تورات تصریح میکند یهودیان تا ظهور ناجی خود نمیتوانند از دولت برخوردار شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
 

   میلاد با سعادت و فرخنده

حضرت امام محمد باقر (ع)

بر همگان مبارک باد

                                                  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

شباهت های امام زمان عج به انبیاء  

 

شباهت ان حضرت به حضرت نوح پیامبر

 

 1-     نوح عمر بسیار طولانی نمودند(2500 سال ) حضرت قائم عج نیز عمر

 طولانی و درازی دارند.

 

2-     نوح زمینرا با سخن خود از کافرین پاک کرد و گفت پرودگارا بر روی زمین دیگر

بشری از کافران قرار مده. ( سوره نوح ایه 26 ) حضرت قائم عج نیز زمین را با

شمشیر از لوث وجود کافران پاک خواهد نمود.

 

3-     هر که از نوح تخلف جست هلاک شد از حضرت قائم عج نیز همین طور.

 

4-     فرج نوح را خداوند انقدر بتاخیر انداخت که بیشترین معتقدین به حضرت از او برگشتند فرج حضرت ولی عصر عج نیز همین طور.

 

5-     ادریس به ظهور نوح بشارت داد و بظهور قائم عج نیز خداوند فرشتگان را بشارت داد و همچنین پیامبر عج و امامان ع

 

6-     نداهای نوح بر شرق و غرب عالم میرسید و این یکی از معجزات ان حضرت قائم عج نیز هنگام ظهور بین رکن و مقام فریادی بر می اورد که تمام عالم سخنان ان حضرت را می شنوند

       

              شباهت به حضرت ابراهیم علیه السلام

 

 

۱-    ابراهیم (ع) دوران حمل و ولادتش مخفیانه بود قائم عج نیز حمل و ولادتش مخفی بود.

 

2-     ابراهیم (ع) در روز مقداری رشد میکرد که دیگران در یک هفته رشد می کنند و در یک هفته انقدر رشد می کرد که دیگران در یک ماه رشد می کنند و در یک ماه ........  حضرت قائم (ع) نیز رشدشان چنین است.

 

3-     ابراهیم (ع) از مردم عزلت گزید قائم (ع) نیز همانطور می باشد

 

4-     ابراهیم (ع) دو غیبت داشت حضرت قائم (ع) نیز دو غیبت دارند.

 

5-     ابراهیم (ع) هنگامیکه در اتش افکنده شد جبرائیل برایش جامه ای از بهشت اورد حضرت قائم (ع) نیز همان جامه را در هنگام قیام می پوشند.

 

6-     ابراهیم (ع) خانه کعبه را بنا کرد و حجر الاسود را در جایش نصب فرمود حضرت قائم (ع) نیز مسجدالاحرام را در جای اصلی می سازند و حجر الاسود را به جائی که در ان بوده باز میگرداند.

 

7-     ابراهیم (ع) را خداوند از اتش نجات داد قائم (ع) نیز که مردم تقاضای معجزه ابراهیم (ع) از ان حضرت می کنند ایشان وارد اتش می شوند و بسلامت بیرون می ایند .

 

8-     ابراهیم (ع) مردم را به سوی خدا فرا خواند و قائم (ع) نیز مردم را به سوی خدا دعوت می کند.

 

 

شباهت به حضرت یوسف

 

 

1-     یوسف از زیباترین اهل زمان خود بود حضرت قائم (ع) نیز زیباترین اهل زمان خود می باشد.

 

2-     یوسف مدت طولانی غایب بود تا اینکه برادرانبر او داخل شدند پس انها را شناخت در حالیکه انها او را نشناختند حضرت قائم (ع) نیز از خلق غایب شد در عین حالیکه در میان انها راه می رود انان را می شناسد ولی انها او را نمی شناسند.

 

3-     یوسف خداوند امرش را یک شبه اصلاح فرمود که پادشاه مصر ان خواب را دید قائم (ع) نیز خداوند امرش را در یک شب اصلاح میکند پس در ان یک شب یاران ان حضرت را از بلاد دور جمع می کند .

 

4-     یوسف دچار زندان شد قائم (ع) نیز در زندان دنیا چرا که این دنیا ان هم با این ظلم و ستم معاندین و مخالفان از زندان هم بدتر است.

 

5-     یوسف از عام و خاص خودش غایب بود و خود را از برادرانش مخفی ساخت با اینکه فاصله میان او و خاندان و شیعیانش نزدیک بود قائم (ع) نیز همین طور است .

 

شباهت به حضرت خضر

 

 

1-     خضر عمرش را خداوند طولانی  نموده و این موضوع نزدیک شیعه و سنی مسلم است قائم (ع) نیز خداوند عمر با برکتش رو طولانی قرار داده است و یکی از دلائل و استدلالها بر طولانی بودن عمر خضر می باشد.

 

2-     نام حضرت خضر بلیا است بر چوب خشکی نمی نشست مگر اینکه سبز می شد و هر گاه نماز بگذارد اطرافش سبز می شود .......... حضرت قائم (ع) نیز به هر سرزمینی که پا بگذارد سبز و پر گیاه میشود و اب از اونجا می جوشد و چون از انجا برود اب فرو میرود و زمین به جای خودش بر می گردد .

 

3-     خضر خداوند به او قدرت و نیروئی  عنایات فرموده که بهر شکل که بخواهد در می اید قائم (ع) نیز خداوند همین قدرت را به ایشان عنایت فرموده است .

 

4-     خضر وجه کارهایش اشکار نشدمگر بعد از اینکه خودش فاش کردقائم (ع) نیز وجه غیبتش انطور که باید مکشوف نمیشود مگر بعد از ظهور.

 

5-     خضر هر سال در مراسم حج شرکت می کند تمام مناسک را انجام میدهد قائم (ع) نیز هر سال در مراسم حج شرکت میکند و مناسک را بجای می اورند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

                    

 اسامی مقدس امام زمان عج در کتب مذهبی

 

ملل مختلف جهان

 

نام

کتاب مقدس

اسماء مقدس حضرت

ولی عصر عج

نام

کتاب مقدس

اسماءمقدس

حضرت

ولی عصر عج

1- صحف ابراهیم                

صاحب

16 – برزین اذرفارسیان

پرویز

2- زبور داود

قائم

 

17 – قبروس رویان

فردوس الاکبر

3 - تورات به لغت توکوم

قیدمو

18 – صحیفه اسمانی

کلمه الحق

4 – تورات عبری

ماشع

19 – صحیفه اسمانی

لسان الصدق

5 - انجیل

مهمید اخر

20 - کندرال

صمصام الاکبر

6 – زمزم زردتشت

سروش ایزد

21 - دوهر

بقیه الله

7 – السیاق زند و پازند

بهرام

22 - قنطره

قاطع

8 – درزند و پازند

بنده یزدان

23 - دیدبراهم

منصور

9 – هزارنامه هندیان

لندبطاوا

24 – انجیل یوحنا

تسلی دهنده و روح راستی

10 - ارماطس

شماخیل

25 - تورات

شیلو

11 - جاویدان

خوراند

26 – انجیل متی و لوقا

پسر انسان

12 – کندرال فرنگیان

خجسته

27 – کتاب دانیال

قائم

13 – کتاب شعیای نبی

فیروز

28 – اوستا- جاماسب نامه

سوشیانس

14 – کتاب محسوس

خسرو

29 - شاکمونی

قائم

15 – کتاراتزی پیغمبر

میزان الحق

30 – پاتیکل هندوها

راهنما

 

 

 

 

     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

 

سحر خیز مدینه کی میایی     الا ای بی قرینه کی میایی

 قلوب شیعیان دریای خون       جهان پر شد زکینه کی میایی

     عزیزم مادرت چشم انتظار است   دوای زخم سینه کی میایی

 

     بگردم کوه به کوه صحرا به صحرا    ترا بینم به عینین کی میایی

 

          کی میایی         کی میایی       کی میایی  .............

 

غم عشقت مرا بیچاره کرده      دل تنگ مرا صد پاره کرده

 

هوای دیدن روی تو یک عمر         مرا در کوچه ها اواره کرده

 

به تنگ امد دلم از این جدایی       عزیزم جان جانم کی میایی

سراپا از غم هجر تو دردم       بیا ای نازنین  دورت بگردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 
ی

       سلام بر شما عزیزان نازنین

با عنایات و توجهات امام زمان توفیق پیدا کردم اولین وبلاگ شخصی خودم را راه

اندازی کنم

البته در این چند روز بارها مطالب و طرح وبلاگ عوض شد از نظرات دوستان هم

استفاده زیادی کردم

امیدوارم بتوانم با راه اندازی این وبلاگ خدمتی به دوستان عزیز کرده باشم  ما را از

الطاف خود محرم ننمائید             

                                                      به امید فرج اخرین صفیر هدایت  

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط &&***&&  | 

 

سرگذشت تولد حضرت ولی عصر علیها السلام

 

 حضرت ولی عصر علیه السلام روز نیمه شعبان 255 هجری قمری          

 

از پدرش امام حسن عسکری علیه السلام از مادرش حضرت نرجس   

 

خاتون علیها السلام متولد شد 

 

 

 

 

بیا که بی تو ندارم دگر قرار بیا      بیا که جان به لب امد زانتظار بیا