يا صاحب الزمان (عج) ادركني

 گذشت افطار و هنگام سحر شد

نيامد يارم و خاك به سر شد

 نيامد ساقي ميخانه دوست

خماري كم نگشت و بيشتر شد

 به اميدي كه حتماً خواهد آمد

دو چشمم دوخته بر پاي در شد

 به پاي سرو ناز سر بلندم

سر افتاده‏ام افتاده‏تر شد

 نه تنها من ز پا افتاده‏ام، ني

ز هجرانت جدا كوه از كمر شد

 اگر آيي چه آهي و چه سنگي

ببين آيينه هم اهل خطر شد

 به ياد آفتاب افتاده هر صبح

كه شبنم دامنش يك ذره‏تر شد

 شقايق گونه بر دل بود داغي

فراق باغبان داغي دگر شد

 به پايت آنقدر انگور مي‏ريخت

كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد

 نفهميدم سحر كي آمد و رفت

نيامد يارم و خاكم به سر شد


 

نوشته شده توسط &&***&& در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 4:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت